جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

مخالفت با اخلاق‌ورزی

ماکیاولیسم بر این باور است که رجال سیاسی باید جدی و سخت‌گیر باشد و هدفی جز رسیدن به مقصود نداشته باشد. حال سووال این است که آیا اخلاق‌گرایی – یا سخت‌گیری در مورد اخلاقیات – با ماکیاولیسم تفاوتی دارند؟ آیا کسی که استفاده از زور و خشونت برای پیشبرد انقلاب را غیرقابل پذیرش می‌داند (هدف: عدم استفاده از خشونت در هر شرایط) ماکیاولیست نیست؟ آیا کسی که از روی تنبیه‌گریزی یا تبادل‌نیکی، قانون را رعایت می‌کند (هدف: تنبیه نشدن با هر شرایط) ماکیاولیست نیست؟ اما حتا کسی که هدفی را به عنوان "اصول انسان کامل" برای خود انتخاب کرده و هیچ چیزی را بالاتر از رسیدن به آن نمی‌داند و هر مصیبتی را تحمل می‌کند تا آن اصول والای انسانی را نشکند، ماکیاولیست است.

پس دیدید که اصل هدف وسیله را توجیح می‌کند، هیچ جنبه غیراخلاقی ندارد، این موضوع در ادامه نوشته شرح داده خواهد شد. هم‌چنین نشان داده خواهد شد که فایده‌گرایی یا سودمندی‌گرایی و... با اصل هدف وسیله را توجیح می‌کند، در تضاد نیستند.


نوشته‌های مارکس مانند «دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی» ، «ایدئولوژی آلمانی» ، «سرمایه» و نقد مارکسیستی از سرمایه‌داری – و اقتصاد سیاسی –نه اخلاقی، بل‌که علمی است. مارکس در «نقد برنامه‌ی گوتا» نیز واژگان اخلاقی را مردود می‌شمارد. انگلس نیز در «آنتی دورینگ» جزمیات اخلاقی را مردود می‌شمارد. لوکزامبورگ و لنین نیز به «سوسیالیسم اخلاقی» حمله کرده بودند.

نقد مارکس از اقتصاد سیاسی به نیت داوری اخلاقی درباره‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری طرح نشده است، بل‌که او به اثبات تضادها و تناقض‌های ذاتی آن پرداخت و به فراسوی این شیوه‌ی تولید اشاره داشت. سوسیالیسمی که مارکس طرح می‌کند، نه بر پایه‌ی یک درخواست اخلاقی ذهنی، بل‌که بر بنیاد نظریه‌یی در باب تاریخ استوار است.

در افکار و عقاید اخلاقی که به وسیله تضادهای آشتی‌ناپذیر جامعه، پاره پاره شده است، نمی‌تواند یک‌پارچگی و وحدت وجود داشته باشد؛ از آن‌جا که آگاهی اخلاقی، بنابه محتوای خود، منعکس کننده منافع طبقاتی است – با این‌که خصلت طبقاتی اخلاق، آن‌قدر ساده نیست که بتواند در برخورد اول، خود را نشان دهد – سرآخر به کمک روابط اقتصادی معین می‌شود، طبقات متاخصم اعتقادهای اخلاقی متفاوتی دارند.

لنین درباره منافع طبقاتی پشت عبارات اخلاقی، شرح داده است که «انسان‌ها در سیاست همیشه قربانیان ساده‌دلِ فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود؛ و تا زمانی‌که نیاموزند، منافع طبقاتی این یا آن گروه را در پشت عبارات اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و وعده‌های آن‌ها جستجو کنند، قربانی خواهند شد.»

بورژوازی در دوران انجام انقلاب سوسیالیستی، برای نجات خود از هر امکانی، از جمله لفاظی‌های مجرد اخلاقی استفاده خواهد کرد. تلاش برای فریب توده‌ها از ویژگی‌های فعالیت ایدئولوژیک هر طبقه‌ی استثمارگر است. به هر اندازه که تضادهای اجتماعی شدیدتر باشد، این تلاش هم عظیم‌تر می‌شود. برنامه‌ی مقدم اخلاق سرمایه‌داری، حفظ منافع فردی است. نقش ایدئولوژیک اخلاق، زیر پوششی از تعبیر و تفسیرهای فردی، پنهان می‌شود.

لنین یادآوری می‌کند که « بورژوازی با زور یا فریب می‌کوشد تا درک توده‌ها را تیره و تار کرده و ابتکار انقلابی آن‌ها را کُند کند. اما پنهان کردن تضادهای واقعی و برافراشتن پرچم وحدت اخلاقی، نمی‌تواند پایدار باشد. » اخلاق طبقات مختلف، بیان‌کننده‌ی کشش‌های متفاوت پیشرفت اجتماعی است که ارزیابی اخلاقی، بر مبنای منافع گوناگون طبقاتی انجام می‌گیرد. اشتراک اجتماعی که اخلاق بروژوازی از منافع خود دفاع می‌کند با اشتراک اجتماعی که اخلاق پرولتاریا در چارچوب آن عمل خود را انجام می‌دهد، یک‌سان نیست.

لنین شرح می‌دهد که اخلاق در خدمت منافع طبقه است. انگلس دیدگاه‌های اخلاقی را با خصلت روابطی که در جریان فعالیت‌های شغلی به‌وجود آمده است، تطبیق داده و می‌گوید هر حرفه‌ای اخلاق مخصوص به خودش را دارد.
رابطه‌ی میان وسیله و هدف
علمای فرقه یسوعیون (یسوعی) آموزش می‌دهند که وسیله به خودی خود می‌تواند بی‌تفاوت باشد، بل‌که حقانیت یا محکومیت اخلاقی این وسیله از هدف منتج می‌شود. آن‌ها مانند علمای الهی سایر مکاتب، در یک مثال کلی‌گویی عامی می‌گویند که تیراندازی به خودی خود نه خوب است و نه بد؛ تیراندازی به سگ هاری که کودکی را مورد حمله قرار داده، فضیلتی است؛ تیراندازی به منظور قتل یا تجاوز، جنایت. البته آن‌ها از این مثال فراتر نمی‌روند.

بعضی از فیلسوفان انگلیسی – مانند Bentham و Mill – نیز، براساس مکتب اصالت سودمندی، به « برچسب ثابت اخلاقی برای هر وسیله » اعتقاد نداشتند. آن‌ها اخلاقی بودن اعمال را بر مبنای سودمندی آن تعیین می‌کردند. یعنی برمبنای فایده‌ی اعمال از نظر افزودن خوشبختی و یا کاستن رنج. با این‌که سودمندی‌گرایی آن‌ها در فرمول‌بندی‌های فلسفی عامش بر اصل یسوعی منطبق بود، اما آن‌ها از یسوعیت برآشفته می‌شدند.

یکی دیگر از فیلسوفان انگلیسی – به‌نام Herbert Spencer – که تئوری تکامل داروین را برای کاربست در فلسفه تعمیم می‌داد، اعتقاد داشت که جرگه تکامل اخلاق از احساس‌ها آغاز شده و به عقاید می‌رسد. براساس تعلیم او، احساس، معیار لذت آنی را به‌دست می‌دهند، درصورتی‌که، عقاید، فرد را توسط معیار لذت آتی، پایدار و والاتر هدایت می‌نماید. در نتیجه معیار اخلاقی، معیار لذت و خوشبختی است و به درجه‌ی تکامل، گسترش و عمق می‌یابد.

در نتیجه، شیوه‌ی سودمندی‌گرایی تکاملی هربرت اسپنسر نیز مانند یسوعیت و مکتب اخلاق برمبنای سودمندی، نشان دادند که اصل هدف وسیله را توجیح می‌کند، هیچ جنبه‌ی ضداخلاقی را در بر نمی‌گیرد.

اخلاق: محصول تابع و گذرای مبارزه‌ی طبقاتی


اخلاق در مبارزه‌ی طبقاتی یک نقش ایدئولوژیک دارد، چرا که طبقه‌ی حاکمه هدف‌های خود را بر جامعه تحمیل می‌کند؛ جامعه را عادت می‌دهد تا تمام آن وسایل را که ناقض این هدف‌ها هستند را ضداخلاقی تلقی کند. درنتیجه این اخلاق ایده‌ی حداکثر ممکن خوشبختی برای اقلیتی که روز به روز کوچک‌تر می‌شود، را دنبال می‌کند. تئوریسین‌ها و اخلاقیون خرده‌بورژوا برای چنین رژیمی، سیمان اخلاق را می‌سازند.

اگر نخواهید به فرقه‌ها و موسی و مسیح و... بازگردید و به معجون‌های التقاطی نیز راضی نباشید، خواهید دید که اخلاق محصول تکامل اجتماعی است؛ اخلاق نمی‌تواند تغییرناپذیر باشد. اخلاق در خدمت منافع اجتماعی است و این منافع متضاد است و در نتیجه اخلاق دارای ماهیت طبقاتی است.

اخلاقیت مستقل از هدف‌ها (مستقل از جامعه) چه ناشی از حقایق جاودانی فرض شود و چه ناشی از طبیعت بشری، دست‌آخر ثابت می‌شود که فقط جنبه‌ای از الهیات طبیعی است. توسل به حقایق جاودانی اخلاقی، کوشش در راه به عقب برگرداندن چرخ‌های تاریخ است. پیامبران مدت‌هاست که در وحی‌های آسمانی، معیارهای اخلاقی خلل ناپذیری را کشف کرده‌اند. اما از دیدگاه مارکسیستی هیچ‌گونه حقیقت اخلاقی جاودانه‌ای وجود ندارد. اخلاق همواره اخلاق طبقاتی بوده است. تمامی اخلاق، ایدئولوژی طبقاتی و بخشی از سازوکار فریب طبقاتی است. اخلاق براساس شرایط – شرایط کم‌یابی و منافع متعارض که از جامعه‌ی طبقاتی سرچشمه می‌گیرد – پدید می‌آید.

مفهوم حقیقت و دروغ نیز زاییده‌ی تضادهای اجتماعی است. جامعه‌ای فارغ از تضادهای اجتماعی، جامعه‌ای خالی از دروغ و قهر خواهد بود. ساختن پل به طرف آن جامعه با وسایل انقلابی – انقلاب نیز یکی از محصولات جامعه‌ی طبقاتی است – خواهد بود.

اخلاق کمونیستی معیاری است که در خدمت دفاع از منافع طبقاتی است و کارکرد آن عبارت است از سرنگونی سرمایه‌داری و ساختن جامعه کمونیستی. لنین شرح می‌دهد که «اخلاق آن چیزی است که به کار نابود ساختن جامعه‌ی استثمارگر کهن و به کار متحد کردن تمامی مردم زحمت‌کش به گرد پرولتاریا می‌آید، پرولتاریایی که دارد جامعه‌یی نو و کمونیستی بنا می‌کند.»

معیار سنجیدن اعمال

به عقیده‌ی اخلاقیون – که با وجود نیات‌شان، اهرم‌هایی در خدمت مکانیزم ارتجاع هستند – اعمال استثمارگران و استثمارشدگان را هرگز نباید با معیارهای مختلف سنجید! اما اگر مبلغین تا مغز استخوان فاسدتان نکرده باشند، حاضر نخواهید شد که یک نوع قاعده اخلاقی تجریدی را در مورد ستم‌گران و ستم‌دیدگان بکار برید؛ چرا که نقش این قواعد تجریدی، جلوگیری از عصیان ستم‌دیدگان علیه ستم‌گران است.


اگر مبارزه طبقاتی را به قلم‌رو اخلاق نیز بسط ندهیم و در برابر احکام و قواعد اخلاقی که آنان برای‌مان وضع کرده‌اند، تعظیم کنیم، قادر به‌درهم‌شکستن‌اشان نخواهیم شد. اخلاق آنان عبارت است از احکام و سخن‌پردازی‌های قراردادی که برای مخفی کردن منافع‌شان، اشتهای‌شان و واهمه‌شان به‌کار می‌رود. اکثرشان آن قواعد را رعایت نمی‌کنند و به هر نوع پستی، انکار معتقدات، خیانت، پیمان‌شکنی و... دست می‌زنند. هدف برای‌شان در قلم‌رو مقدس منافع شخصی، هر نوع وسیله‌ای را توجیه می‌کند.

حکومت‌هایی که در زمان صلح از جنگ منزجر هستند در زمان جنگ، فرمان تو هرگز آدم نخواهی کشت را کنار گذاشته – آن فرمان را به ضد آن بدل کرده – اعلام می‌کنند که وظیفه ارتش‌شان نابود کردن بیشترین تعداد ممکن از دشمن است.

زمانی که آن‌ها به نیرنگ و تقلب، گذرنامه‌ی جعلی و سایر اشکال حیله متوسل می‌شوند، این وسایل نه‌تنها اخلاقی به‌حساب می‌آیند، بل‌که قهرمانانه نیز تلقی می‌شوند؛ چرا که منطبق با اهداف سیاسی خرده‌بورژوازی است؛ اما زمانی که انقلابیون پرولتری ناچار به استفاده از مانورها و حیله می‌شوند، اوضاع عوض می‌شود؛ چرا که اخلاقیات‌شان دارای ماهیتی طبقاتی است.

هر بورژوای شریف! مهارت پلیسی را که از راه حیله، یک گانگستر را به‌دام اندازد، تحسین می‌کند. سربازی که حقیقت را به دشمن فاش کند به‌عنوان جاسوس تنبیه می‌شود. کارگری که در مورد نقشه‌های اعتصاب کنندگان، حقیقت را از سرمایه‌دار پنهان نکند، خیانت‌کار است. آیا پرولتاریای آلمان نمی‌بایست پلیس هیتلر را فریب دهد؟ پس زمانی که سوسیالیست‌ها، گ.پ.او را فریب می‌داند، طرز برخوردی غیراخلاقی نداشتند.

مخالفت با استراتژی چریکی

انقلاب کوبا این نقطه نظر را مطرح کرد که یک اقلیت مسلح کوچک – گروه‌های چریکی در مناطق روستایی – می‌تواند راه را برای انقلاب سوسیالیستی و مـسـتـقــل از طبقه‌ی کارگر، باز کنند! این کار نه به نظریه نیاز دارد و نه به دیدگاه سیاسی! بل‌که عمل و اراده‌ی یک گروه کوچک مهم است!

کشورهای امریکای لاتین یاد گرفتند که از مدل ِ چه گوارا – آن‌چه در زنده‌گی او نیز دیده می‌شود، دشمنی راسخ‌اش با استقلال ِ سیاسی طبقه‌ی کارگر است – تبعیت کنند و با پیروان آن متحد شوند! این به معنای روی گرداندن از طبقه ی کارگر شهری به سوی مبارزه ی مسلح چریکی بود، که هدفش کشاندن جنگ از نواحی روستایی به شهر ها بود!

در نتیجه توانایی طبقه‌ی کارگر و توده‌های تحت ستم برای رسیدن به آگاهی سیاسی و رهبری مبارزه‌ی آزادی خواهانه‌ی خود، انکار شد! ما با استراتژی چریکی مخالف هستیم، چرا که فعالیت‌های چریکی – مانند آدم دزدی، گروگان‌گیری، و درگیری‌های خشن با ارتش – از نظر سیاسی تناه به سردرگمی طبقه‌ی کارگر کمک می‌کند! پس مخالفت ما از دیدگاه اخلاقی نبوده، بل‌که به‌خاطر این است که کمکی در رسیدن به هدف‌مان نمی‌کند.

علی همتی
October, 2009


زیرنویس :

– در عصر رنسانس اخلاق به‌طور مطلق تابع خواست‌ها و مقاصد سیاسی اعلام شد.

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

داستان‌نویسی به سبک ژورناليستی

به‌خاطر تذکر یکی از رفقا، در ابتدا، تم اصلی و هدف این نوشته را مشخص می‌کنم.

چند ماه قبل، باخبر شدم که روزنامه‌های زمان جنگ داخلی را در اسپانیا مجدد چاپ کردن و عنوان "شواهد تاریخی" را بر آن گذاشتند! قصد داشتم در یک نوشته، به منافع پنهان رسانه‌ها در تحریف واقعیت‌ها و سعی در القای دگرگونه‌ی آن مسئله بپردازم. اما با توجه به اولویت‌بندی کارها، این کار برای آینده باقی ماند. کمی پیش شاهد موضع‌گیری اصلاح‌طلبان در حمایت از محکومیت عمر البشیر و قضایای آن بودیم. رسانه آن‌چه در سودان روی داده بود را به سود خود تحریف و از اشاره به قضایای اصلی و منافع درگیر خودداری کردند! اما چیزی که باعث نوشتن این متن شد، موضع گیری اصلاح طلبان و سایرین در مورد شین‌جیانگ یا زینگ جیانگ بود.

آن‌ها هیچ اشاره‌ای به ریشه‌ی این رویداد – ضرب و شتم کارگران ایغوری در کارخانه‌ای در هنگ‌کنگ – و ماهیت طبقاتی آن نکردند! دولت بورژوای ناسیونالیست چین، کارگران ترک ایغوری (به عنوان کارگران مطیع‌تر از کارگران هان) را با ایجاد شرایط فقر و اختلاف طبقاتی شدید در ترکستان، وادار به مهاجرت به بخش‌های صنعتی چین می‌کند. البته حمایت دولت بورژوای ترکیه و گروه‌های پان‌ترکیست از حرکت ایغورها بر اساس ایدئولوزی ارتجاعی پان‌ترکیسم و در راستای تلاش جهت گسترش نفوذ در آسیای‌میانه هست. امریکا و دولت‌های اروپایی نیز کوچک‌ترین دغدغه‌ای در مورد وضعیت طبقه‌ی کارگر چین (تبتی ایغوری مغول و هان) نداشتند.


مقدمه


رسانه‌ها در جوامع بورژوایی در خدمت منافع قدرت سرمایه‌داری بوده و به‌صورت ارگان‌های تبلیغاتی عمل می‌کنند. شبکه‌ها نیز در راستای خواست‌های دولت (که نماینده‌ی بخشی از بورژوازی آن کشور است) حرکت می‌کنند. برای مثال اولریش تیلگنر (گزارشگر سابق شبکه‌ی تلویزیونی آلمانی ZDF و سرپرست دفتر این شبکه در تهران) افزایش‌یابنده بودن محدودیت‌ها را دلیل وداع همیشگی با شبکه ZDF نامیده است.

زمانی که مسوولین یک روزنامه تصمیم می‌گیرد درباره موضوعی گزارش تهیه شود، می‌دانند که کدام روزنامه‌نگار (مطیع یا بدبین و منفی‌باف) را به محل بفرستد. افرادی انتخاب می‌شوند که یا خود را تطبیق داده‌اند و فرمان‌بردار هستند یا ارزش‌های جاری را پذیرفته‌اند و به آن‌چه می‌گویند اعتقاد پیدا کرده‌اند.

آن نویسنده می‌داند که برای مثال زدن موارد مشابه، نباید از اعدام روزنبرگ‌ها یاد کند؛ یا می‌داند که باید از دیکتاتورهایی مانند فرانکو، پینوشه، سوهارتو، سلطان‌حسن و... به عنوان رهبرانی میانه‌رو یادآوری کند. زمانی که لازم است از کشتار بگوید، می‌داند که از ال‌سالوادور، گواتمالا یا ... چیزی نگوید. حتا جنگ ۷۹ روز ناتو در صربستان که سازمان‌ملل در این مورد ماموریتی به ناتو نداده بود. زمانی که می‌خواهد از سانسور و فهرست سیاه بنویسد، نباید از جوزف مک‌کارتی یا مک‌کارتیسم چیزی بنویسد. زمانی که می‌خواهد از سرکوب مخالفان مثال بزند، نباید از گرجستان و زمانی که پلیس در ماه نوامبر سال قبل به دستور ساکاشویلی دست به قتل‌عام معترضین گرجستان زد، چیزی بنویسد. بل‌که باید از کشورهای اروپایی و امریکا به‌عنوان حکومت‌های ایده‌آل نام برده شود که به‌خاطر حقوق‌بشر و پشتیبانی از مردم، از دست دادن منافع خود برای‌شان کوچک‌ترین ارزشی ندارد.

در مواردی نویسنده از داخل دفتر روزنامه شروع به نوشتن گزارش می‌کند. گزارش‌هایی که کمتر با واقعیات هماهنگ هستند و گاهی مطالبی در مقاله‌ها تشریح می‌شود که هیچ‌گاه روی نداده و محصول تخیل خبرنگارانی که از جعل کردن پروایی ندارند، بوده است. پاسداران حقیقت در رمان ۱۹۸۴ جورج اورل نیز از داخل وزارتخانه‌ی حقیقت به تغییر و گاهی ساختن گزارش‌هایی درباره گذشته می‌پرداختند.


انقلاب و جنگ داخلی اسپانیا


جرج اورول به جنگ اسپانیا رفته بود، پس از بازگشت از اسپانیا کتابی به‌نام «به یاد کاتالونیا» نوشت. (پیشنهاد می‌کنم آن کتاب را از انتشارات خوارزمی تهیه کنید.) اورول شرح می‌دهد که « نه‌دهم کلیه مطالب مطبوعات، عاری از حقیقت است و تا حدودی تمام گزارش‌هایی که در آن زمان در روزنامه‌ها به چاپ می‌رسید از دور به وسیله روزنامه‌نویس‌ها جعل می‌شد و نه تنها از نظر واقعیت، صحت نداشت؛ بل‌که به‌طور عمد به منظور گم‌راه کردن درست می‌شد. مطابق معمول، فقط یک طرفه داستان به اطلاع اکثر مردم رسیده است. »

او در فصل یازدهم آن کتاب بسیار شفاف، شواهد ساختگى مطبوعات را شرح می‌دهد. اورول مثال‌ها، خلاف‌گویی فاحش و تناقض‌گویی‌های بسیاری را از روزنامه‌های انگلستان و اسپانیا در آن فصل آورده و اضافه می‌کند که «تنها کسی این گزارش‌ها را باور می‌کند که به‌کلی از واقعیات بی‌خبر باشد» چیزی که برای اورول جلب توجه کرد، بی‌اطلاعی کامل نویسندگان از اوضاع و احوال محل بود. اما افتراها و لجن‌مالی‌های مطبوعاتی تنها از خبرنویس‌های خارج از اسپانیا نبود. اورول از خبرنگارانی یاد می‌کند که به بارسلونا آمده بودند؛ اما به محض پایان زد و خورد، اسپانیا را ترک کرد: « درست در لحظه‌ای که تازه می‌توانستند تحقیقات‌شان را به‌طور جدی آغاز کنند. »

علی همتی
August, 2009


زیرنویس :

– به پژوهش‌گران پیشنهاد می‌کنم که در مورد تشکیل شوراهای کارگری در بارسلونا (کاتالونیا) و قتل‌عام اعضای این شوراها توسط پلیس مخفی استالین (جی.پی.یو) و مواضع روزنامه‌های بریتانیا و... تحقیق کنند.

پنجشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹

تجربه و درس‌های جنبش ۱۹۶۸

اعتراض‌های اخیر ایران قابل مقایسه با جنبش ۶۸ نیست، آن اعتصاب‌های عمومی بود و این تنها اعتراض خیابانی است! وارونگی ابراز تضادهای جامعه ایران، تفاوت اساسی میان این اعتراض‌ها و آن جنبش است. اقشاری که در خیابان‌ها هستند نه در راستای منافع خود، که در راستای مفانع یک جریان سیاسی حرکت می‌کنند. اگر برخلاف انتظار، این حرکت ماجراجویانه به پیروزی برسد، نتیجه‌ی آن، به دلیل ارتجاعی بودن نیروهای سیاسی هدایت کننده‌ی این جریان، برای طبقه‌ی کارگر، به طور کامل، فاجعه‌بار خواهد بود. اما بحث بر سر مقایسه نیست، این متن تنها جهت آموزش و عدم تکرار اشتباهات نوشته شده است.

نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ میلادی عرصه حرکت‌های اعتراضی متنوعی بود که در جهان غرب (از آمریکا تا اروپا) گسترش یافت. در هر کشوری با نمودی متفاوت جلوه‌گر شد، از تظاهرات آرام روشن‌فکری تا خیزش‌های خشونت آمیز توده‌ای. عامل اساسی جنبش ۱۹۶۸ بحران نظام اقتصادی سرمایه‌داری بود. این بحران در فروپاشی تدریجی نظام مالی برتون وودز (نظامی متکی بر دلار امریکا) که در سال ۱۹۴۴ و برای دوران بازسازی اقتصاد سرمایه داری پس از جنگ در نظر گرفته شده بود تجلی یافت.

کارگران، روشن‌فکران، هنرمندان و دانشجویان و... همگی در جنبش ۱۹۶۸ شرکت کردند. اعتراض آن جنبش به مناسبات حاکم بر جامعه سرمایه‌داری مدرن بود. کارگران در جهان صنعتی غرب، براساس تحلیل ایده‌الیستی مکتب فرانکفورت از مارکسیسم و عدم درک تضادهای عینی تولید سرمایه‌داری، عامل تغییر نیستند و وارد یک رابطه‌ی عاشقانه با بورژوازی شده‌اند. اما اعتراض و اعتصاب‌های عمومی کارگران در جنبش ۱۹۶۸ این نظریات را بی‌اعتبار کرد. در ادامه، با استفاده از نوشته‌های پیتر شوارتز، توضیح خواهم داد که طبقه کارگر فرانسه چگونه فرصت را برای تسخیر قدرت سیاسی از دست داد و طبقه‌ی حاکم توانست حکومت خود را تثبیت بخشد. در ابتدا، درباره اعتراض‌ها و حزب‌های فعال در ۱۹۶۸ توضیحی می‌دهم و سپس برای این‌که طبقه‌ی کارگر اجازه ندهد که فریبش دهند، به درس‌های۱۹۶۸ می‌پردازیم.


مقدمه


ده میلیون از پانزده میلیون نیروی کار فرانسه در بیستم ماه می در اعتصاب شرکت کردند. با وجود این‌که بررسی‌های بعدی این رقم را به ۷ تا ۹ میلیون کاهش داد، اما این اعتصاب هنوز هم عظیم‌ترین اعتصاب عمومی تاریخ فرانسه است. – در سال ۱۹۳۶ تنها سه میلیون کارگر و در سال ۱۹۴۷ تنها دو و نیم میلیون کارگر در اعتصاب عمومی فرانسه شرکت کردند. – موج اعتصاب در ۲۲ تا ۳۰ ماه می به نقطه اوج خود رسید و تا ماه جولای ادامه داشت. بیش از چهار میلیون کارگر به مدت بیش از سه هفته و دو میلیون کارگر بیش از چهار هفته در اعتصاب باقی ماندند. به گفته وزیر کار فرانسه ۱۵۰ میلیون روز کاری در خلال اعتصابات ۱۹۶۸ از دست رفت. برای مقایسه، اعتصاب معدن‌چیان در انگلستان در سال ۱۹۷۴ (که حکومت محافظه‌کار ادوارد هیث را سرنگون ساخت) در مجموع، تنها ۱۴ میلیون روز کاری از بین رفت.

در جنبش ۱۹۶۸ فرانسه، اتحادیه‌ها (از جمله CGT تحت تسلط حزب کمونیست فرانسه) می‌ترسیدند که کنترل خود بر کارگران مبارز را از دست بدهند، در نتیجه برای روز ۱۳ ماه می، به عنوان اعتراض به سرکوب پلیس، به این هدف اعتصاب کارگران محدود به یک روز شود، فراخوان یک اعتصاب عمومی را می‌دهد. اما در ادامه، دولت قدرت را و CGT کنترل خود را بر کارگران از دست دادند و در تمام کشور فرانسه بلوا و شورش برپا بود. دوگول ضمن ایراد سخن‌رانی در رادیو اعلام کرد که جمهوری در خطر است و باید از آن دفاع کرد. او انحلال پارلمان را اعلام نمود و درخواست انتخابات جدید برای ۲۳ تا ۳۰ ماه جون را اعلام کرد. حزب کمونیست فرانسه (استالینیست) عصر همان روز از تصمیم دوگل حمایت کرد و آن را نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز خط مشی سیاسی خود دانست. حزب در ادامه از چارچوب حقوقی جمهوری پنجم حمایت کرد و در پی ائتلاف با گولیست‌ها برآمد.

ژرژ سیگو (رهبر اتحادیه CGT فرانسه) با اعلام این‌که CGT بر سر راه انتخابات مانع‌تراشی نخواهد کرد، موافقت خود را با انتخابات اعلام نمود. اتحادیه CGT خواهان پایان دادن به اعتصاب عمومی شد و اعلام کرد که «به نفع کارگران است که میل خود را برای تغییر ابراز کنند» اتحادیه در ادامه تمامی انرژی خود را صرف پایان دادن به اعتصاب و اشغال کارخانه‌ها، تا قبل از تاریخ برگزاری انتخابات کرد. در نتیجه توافق کارگران، به تدریج صف مقدم اعتصاب شکسته شد و کارگران به سر کار باز گشتند. بخش‌های مبارز کارگران، منزوی شده و پلیس شروع به تخلیه دانشگاه‌ها کرد. هفته‌ها طول کشید تا آخرین اعتصاب‌ها و اشغال‌های کارخانه‌ها به پایان برسد. طبقه کارگر فرانسه فرصت را برای تسخیر قدرت سیاسی از دست داد.

جناح راست، در نتیجه فعالیت PCF و CGT به تدریج ابتکار و اعتماد به نفش خود را بازیافت. با آغاز کمپین انتخاباتی، مبارزات از خیابان‌ها و کارخانه‌ها به صندوق رای و در جهت منافع دوگل و حامیانش کشیده شد. آن‌ها با استفاده از ترس اکثریت خاموش، بخش‌های منفعل‌تر و مرتجع‌تر جامعه را وارد بازی کردند.

در آن زمان در فرانسه هیچ خبرگزاری خصوصی وجود نداشت. دولت سانسور شدیدی را بر رسانه‌های تحت کنترل خود اعمال کرد. در نتیجه تلویزیون از پخش اطلاعاتی که برای مخالفان می‌توانست مفید باشد، سر باز زد و در ۲۳ ماه می فرکانس‌های قابل استفاده در فرانسه که خبرنگارهای خارجی از طریق آن اخبار زنده تظاهرات را می‌توانستند دریافت کنند، قطع شد. دولت فرانسه در ۲۲ ماه می اجازه‌ی اقامت دانیل کوهن–بندیت (یکی از رهبران دانشجویان) را لغو کرد. در ادامه اعتراض‌های دانشجویی رادیکال‌تر شد. اما CGT کار متحد با دانشجویان را نپذیرفت و تا حدودی دانشجویان منزوی شدند و وضعیت بدتر شد.

دولت در ۱۲ جون، تمامی تظاهرات خیابانی را در طول فعالیت‌های انتخاباتی ممنوع اعلام کرد و حکم لغو فعالیت "سازمان‌های انقلابی" (مانند سازمان OCI و شاخه جوانان و دانشجویان آن، JCR ، جنبش ۲۲ مارس آنارشیستی و هم‌چنین سازمان‌های مائوئیستی) را صادر کرد و به سرویس اطلاعات محرمانه داخلی دستور داد تا به جمع‌آوری اطلاعات از تمامی اعضا بپردازند. دولت هم‌چنین حدود دویست نفر از خارجیان مظنون را از کشور اخراج کرد.

پیر فرانک در واکنش به نقش ضد انقلابی استالینیست‌ها که آشکارا در مطبوعات بورژوازی به آن اشاره می‌شد، در جون ۱۹۶۸ حزب کمونیست فرانسه و CGT را متهم کرد که « به‌خاطر پنج میلیون رای، به ده میلیون کارگر اعتصابی خیانت کرد » او حتا این خیانت رهبری PCF را با خیانت تاریخی حزب سوسیال‌دموکرات آلمان مقایسه کرد « اگر این رهبری (PCF) تا کنون به مانند عمل‌کرد Noskes و Eberts در جریان انقلاب ۱۹۱۸ تا ۱۹۱۹ آلمان عمل نکرده، به این خاطر است که بورژوازی هنوز نیازی به این سطح از خیانت نداشته است. ... درصورت لزوم آماده انجام چنین کاری می‌باشد. »

با توجه به این‌که بین سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۸ نفوذ حزب کمونیست فرانسه کاهش یافته بود، استالینیست‌ها جهت خفه کردن اعتصاب عمومی، به حمایت نیروهای سیاسی دیگر – که موضع رادیکال‌تری داشتند اما حفظ سلطه سیاسی حزب کمونیست بر جنبش توده‌ای را تضمین می‌کردند – نیاز داشت، تا از رادیکال‌تر شدن جوانان و پیشرفت به سوی یک جایگزین انقلابی جدی جلوگیری شود. نقش کلیدی را در این رابطه، دبیرخانه‌ی متحد پابلو (به رهبری ارنست مندل و حامیان فرانسوی‌اش) جوانان کمونیست انقلابی JCR (به رهبری آلن کریوین) حزب بین‌الملل کمونیست PCI (به رهبری پیر فرانک) بر عهده داشتند. البته حزب بین‌الملل کمونیست (PCI) از لحاظ سیاسی و سازمانی با خط مشی سیاسی انحلالی میشل پابلو و اخراج متعاقب اکثریت توسط اقلیت پابلوئیست، تضعیف شده بود. آن‌ها در دهه شصت نفوذ خود در کارخانه‌ها را از دست دادند. اما در حلقه‌های دانشجویی حمایت می‌شدند و نقش مهمی در میان اقشار دانشجویی در سال ۱۹۶۸ ایفا کرد.

لیگ کمونیست انقلابی فرانسه – شکل گرفته از ائتلاف گرایش‌های رویزیونیستی – تحت تاثیر ارنست مندل و میخائیل پابلو بود که در دهه‌ی ۱۹۵۰ ادعا کردند واقیت موجود تشکیل شده از دو کمپ سرمایه‌داری و بوروکراسی استالینیستی کادرهای انترناسیونال چهارم بین این دو باید از بوروکراسی حاکم بر شوروی و احزاب کمونیست متحد آن دفاع کنند. در پی این فرصت‌طلبی بسیاری از کادرهای انترناسیونال چهارم در اروپا به‌خصوص در فرانسه و هم‌چنین در آمریکای لاتین، هند و فلسطین خود را در احزاب کمونیست استالینیست حل کردند. این موضوع به شدت از سوی احزاب زیرمجموعه‌ی انترناسیونال در انگلستان و آمریکا مورد حمله قرار گرفت و به اخراج مندل و پابلو از انترناسیونال چهارم انجامید.

حزب کارگران سوسیالیست آمریکا در ۱۹۶۰ بی هیچ‌گونه بررسی عوامل عینی موضع روی‌گردانی از طبقه‌ی کارگر و پتانسیل انقلابی آن، و ضرباتی که به جنبش بین‌المللی طبقه‌ی کارگر وارد کرد، با این گرایش‌ها که متاثر از نظریات میخائیل پابلو بودند، دوباره متحد شد و هیئت سردبیری متحد بین الملل چهارم (USFI) را ایجاد کردند که آشکارا خود را با جنبش‌های چریکی، حرکت‌های آزادبخش ملی و ناسیونالیستی سیاهان در آمریکا هم‌سو کرد. از تجدیدنظرهای مندل و پابلو، می‌توان به تحلیل آنان از جنبش‌های خرده بورژوایی اشاره کرد که نتیجه می‌گرفت برای رسیدن به سوسیالیسم نیازی به آگاهی مارکسیستی نیست و این جنبش‌ها به‌طور ناخوداگاه به سمت سوسیالیسم در حرکت هستند. کمیته‌ی بین‌المللی انترناسیونال چهارم (ICFI) با انشعاب گروه اقلیت در حزب کارگران سوسیالیست و پیوستن به کادرهای انترناسیونال در بریتانیا در برابر دیدگاه غیرانتقادی هیئت سردبیری به پابلوئیسم شکل گرفت.

فعالیت سیاسی جوانان کمونیست انقلابی (JCR) و آلن کریوین – با این‌که ۲۷ سال داشت، اما تجربه‌ی سیاسی قابل ملاحظه‌ای داشت – نتیجه خط مشی سیاسی پابلوئیستی بود که بر علیه تروتسکیسم واقعی، ارایه می‌شد. دبیرخانه متحد پانزده سال بعد از جدایی از بین‌الملل چهارم، نه تنها خط مشی سیاسی‌اش، بل‌که حتا جهت‌گیری اجتماعی‌اش را تغییر داد و به یک جریان خرده بورژوایی تبدیل شد.

کارل مارکس – با درس‌گرفتن از شکست انقلاب‌های اروپایی ۱۸۴۸ – تمایز مابین چشم‌انداز خرده‌بورژوایی و چشم‌انداز طبقه‌ی کارگری را به‌صورت زیر توصیف کرد: «خرده بورژوازی دموکراتیک، از خواست ِ انتقال کل جامعه به سمت منافع پرولتاریای انقلابی بسیار دور است، تنها از این رو آرزوی تغییر در شرایط اجتماعی را دارد تا جامعه‌ی موجود را تا حد ممکن برای خود راحت‌تر و قابل تحمل‌تر کند.»


درسی که باید از جنبش ۱۹۶۸ فرانسه آموخت.


جوانان کمونیست انقلابی (به رهبری آلن کروین) و حزب کمونیست انترناسیونالیست (به رهبری پیر فرانک) در فرونشاندن اعتراضات کارگری در رویدادهای می ۶۸ در فرانسه و کشاندن کارگران به پای میز مذاکره با دولت، به نخستین موج انقلابی طبقه‌ی کارگر در اروپا پس از تثبیت موقت سرمایه‌داری پس از جنگ، خیانت کردند. تاثیر این گرایش‌ها در تثبیت موقعیت بورژوازی کمتر از حزب کمونیست فرانسه نبود.

استالینیست‌ها به دنبال ایجاد یک حکومت بورژوایی در خدمت مالکیت سرمایه‌داری – در اصطلاحات استالینیست‌ها به آن حکومت مردمی وحدت دموکراتیک گفته می‌شود– بودند که وظیفه آن، برقراری نظم و تحت کنترل درآوردن اعتصاب بود. پابلوئیست‌ها نیز برای این‌که مبارزترین بخش‌های طبقه‌ی کارگر باور کنند که این حکومت بورژوازی چپ می‌تواند دستاورد اعتصاب و ارگان‌های آن باشد، از حزب کمونیست حمایت کرد. درنتیجه مطالبه حکومت مردمی، حمایت قابل ملاحظه‌ای در میان مردم کسب کرد، اما این مطالبه از نظر حزب کمونیست فرانسه، تشکیل دولت ائتلافی با سوسیال دموکرات‌ها و رادیکال‌های خرده بورژوا بود که مهم‌ترین وظیفه‌ی آن‌ها حفظ نظم موجود بود. می‌توان گفت که هیچ بخشی از اندیشه‌ی حزب کمونیست فرانسه، در فکر تصرف انقلابی قدرت نبود و پابلوئیست‌ها نیز هرگز با این نقطه نظر مبارزه نکردند و به دنبال آنان راه افتادند.

جوانان کمونیست انقلابی (JCR) می‌توانستند به حزب کمونیست (PCF) و اتحادیه تحت کنترل حزب (CGT) فرانسه فشار آورد که با بسیج اعتصاب عمومی، قدرت را به دست بگیرند. این تقاضا – با توجه به رفتار مسالمت آمیز استالینست‌ها نسبت به احزاب خورده بورژوا – از وزنه‌ی سیاسی زیادی می‌توانست برخوردار باشد و کشمکش میان طبقه‌ی کارگر و رهبری استالینیسم را تشدید کند و کمکی باشد تا کارگران از استالینیست‌ها ببرند. اما پابلوئیست‌ها از به چالش کشیدن سلطه‌ی استالینیست‌ها خودداری کردند و از ایجاد یک رهبری انقلابی جدید طفره رفتند. در نتیجه PCF ، CGT و JCR بزرگ‌ترین مانع در سر راه پیشرفت ِ یک حرکت پیشروی انقلابی بود. برای عناصر آینده‌نگرتر طبقه حاکمه روشن بود که این جریان‌ها تهدیدی برای نظم بورژوایی نیستند و در موقع بحران می‌توانند به آن اتکا کنند.

نخبگان حاکم در فرانسه با شعله‌ور شدن یک بحران مالی بین‌المللی ( با توجه به این‌که PCF و CGT سایه‌های کم‌رنگی از گذشته‌ی خود هستند و تنها ۷ درصد از نیروی کاری در اتحادیه‌ها سازماندهی شده‌اند. و حزب سوسیالیست نیز که در واکنش به رویدادهای ۱۹۶۸ تاسیس شد و در طول سه دهه گذشته، خود را مهم‌ترین حامی قانون بورژوازی نشان داد، دچار انشعاب شده و کم‌کم حمایت خود را از دست می‌دهد.) به تکیه‌گاهی نیاز دارند تا شمار جوانان و کارگرانی که دیگر به راه‌حل‌های اصلاح‌طلبانه برای بحران‌های اجتماعی، اعتمادی ندارند، را سردرگم کنند و مانع پذیرش یک جایگزین انقلابی توسط آن‌ها شوند.

این همان نقشی است که حزب ضد سرمایه‌داری جدید فرانسه طرح ریزی کرده است. بر طبق نظر اولویه بسنکو، این حزب از فعالین اتحادیه‌ها، فمینیست‌ها، آنارشیست‌ها، کمونیست‌ها و ضدلیبرال‌ها و تمامی احزاب سیاسی دعوت کرده تا به این حزب بپیوندند! چنین حزب التقاطی و بی‌اصل و نسبی که فاقد هرگونه برنامه‌ی مشخصی است، به ساده‌گی آلت دست جهت خدمت به منافع حاکم خواهد بود. حزب چپ‌های بیسکی و لافونتن (عوام‌گرا) و حزب سوسیال دموکرات در آلمان و حزب‌های ناسیونالیستی – استالینیستی نیزچنین کاربردی دارند.

در ۱۹۶۸ طبقه‌ی حاکم توانست کنترل خود را دوباره به دست آورده و با کمک استالینیست‌ها و پابلوئیست‌ها در دوره‌ی بحرانی انقلابی، حکومت خود را تثبیت بخشند. باید از آن درس گرفت و دوباره فریب نخورد! اصلاح‌طلبان برای نظام حاکم در ایران نیز چنین کاربردی خواهند داشت تا انرژی و پتانسیل انقلابی معترضین رو کنترل و هدایت کنند تا از کنترل خارج نشود! امیدوارم چیزی که از این اعتراضات برای مردم باقی می‌ماند، به جای سرخوردگی، فهم مناسبات طبقاتی جامعه و تشخیص بهتر منافع طبقه‌ی کارگر و توده‌های استثمار شده از منافع جناح‌های درگیر حاکمیت سرمایه‌داری ایران باشد.

آنان که موسوی را با رنگ‌های روشن و دمکراتیک رنگ‌آمیزی می‌کنند به ساده‌گی پیشینه‌ی او را به عنوان یک مدافع تندروی رژیم مذهبی نادیده می‌گیرند. موسوی گفته است که تغییری نکرده (و همان فرد ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۹) است. بسیاری در تظاهرات‌های پاریس، برلین، نیویورک، کپنهاک، بروکس و... می‌کوشند تا خصومت با رژیم را در جهت تقویت موسوی هدایت کنند! هم احمدی‌نژاد و هم موسوی در تبلیغات موضع ریاکارنه‌ای به عنوان فردی مردمی که هم‌درد فقرا می‌باشد، گرفته بودند اما هر دو از مدافعان نظام موجود و منافع بورژوازی ایران هستند که آزمون خود را پیش از این‌ها به نظام حاکم پس داده‌اند. موسوی باید موضع خود را، درباره چیزهایی که در زمان نخست وزیری وی رخ داد، مانند سرکوب مخالفان سیاسی، زندانی کردن و کشتار هزاران چپ‌گرا، ماجرای ایران–کنترا (مک‌فارلین) اعلام کنند و حتا در مواردی مانند انقلاب فرهنگی که در زمان نخست وزیری وی نبود، نیز اعلام کنند که چه موضعی دارند و هدفش از فعالیت در شورای عالی انقلاب فرهنگی چه بوده است.

یکی از درس‌هایی که از جنبش ۱۹۶۸ فرانسه می‌توان آموخت، مشکل نبود هیچ نشانی از آگاهی انقلابی به معنای مارکسیستی‌اش در بین دانشجویان بود. مفاهیم سیاسی غالب در میان دانشجویان، از زرادخانه‌ی نظری به اصطلاح چپ‌جدید گرفته می‌شد. چپ جدید به جای توجه به طبقه‌ی کارگر به عنوان یک طبقه‌ی انقلابی، کارگران را توده‌ای مرتجع برمی‌شمارد که به وسیله رسانه‌ها و مصرف در جامعه‌ی بورژوایی موجود، جذب شده‌اند. چپ جدید نتیجه می‌گیرد که انقلاب نه با طبقه‌ی کارگر، بل‌که باید با روشن‌فکران و گروه‌های به حاشیه رانده شده‌ی جامعه، به ثمر برسد. از نظر چپ جدید، نیروهای پیش‌برنده، نه تضادهای طبقاتی ِ جامعه‌ی موجود، که اندیشه‌ی انتقادی و فعالیت‌های نخبگان روشن‌فکر است.

این نقطه نظر که نقش انقلابی طبقه‌ی کارگر را – که موقعیت آن در جامعه با نبردهای طبقاتی چاره ناپذیر مشخص می‌شود – انکار می‌کنند، سال‌های نوری با مارکسیسم فاصله دارد! نیروی پیش‌برنده‌ی انقلاب، مبارزه‌ی طبقاتی است که به صورت عینی پایه‌ریزی می‌شود. وظیفه‌ی انقلابیون مارکسیست، دادن شوک الکتریکی به طبقه‌ی کارگر با فعالیت تحریک‌آمیز نیست؛ بل‌که ترویج یک آگاهی سیاسی و ایجاد یک رهبری انقلابی تواناست، تا مسوولیت سرنوشت خویش را برعهده گیرند.

درس دیگری که از جنبش ۱۹۶۸ این است که نبردهای خیابانی آنارشیست‌گونه در میدان لاتین، هیچ کمکی به آموزش سیاسی کارگران و دانشجویان نکرد و هرگز یک تهدید جدی برای دولت فرانسه نبود. ابزارهای پلیسی و ارتش فرانسه در سال ۱۹۶۸ با تاکتیک‌های انقلابی قرن نوزدهم – مانند ساخت ِ سنگر در خیابان‌های پایتخت – نمی‌توانست سرنگون شود و نشد. گرچه در اصل نیروهای امنیتی مسوول سطح بالای خشونت در نبردهای خیابانی میدان لاتین بودند، اما عنصر مسلم دیگر، رومانتیسیسم انقلابی کودکانه‌ای بود که دانشجویان را مشتاقانه به ساخت سنگر و بازی موش و گربه با پلیس سوق می‌داد.

علی همتی
June, 2009



زیرنویس :

– درباره جمله‌های ایده‌آلیستی مانند این‌که در هر جامعه‌ای اگر انباشت صورت گیرد یا اگر کار اضافی وجود داشته باشد، آن جامعه به سوسیالیسم نرسیده و سرمایه‌داری است، و اگر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید حذف شود، سرمایه‌داری دولتی رخ داده است، و هم‌چنین بحث‌های آنارشیستی مانند این‌که پس از انقلاب دولت باید خود را منحل کند، در نوشته یادآوری اصول مارکسیسم ... توضیح داده شد.
– درباره‌ی دلیل این‌که چرا اتحاد شوروی به طور آگاهانه با کسب قدرت طبقه کارگر، به شکل انقلابی مخالفت می‌کردند و در جلوگیری از انقلاب‌هایی کارگری – مانند اسپانیا و فرانسه (۱۹۳۶ – ۱۹۳۸)، مجارستان (۱۹۵۶) – هم‌کاری کردند، در زیرنویس یادآوری اصول مارکسیسم ... توضیح داده شد.
– درس نهایی از جنبش ۱۹۶۸ این است که اول به برنامه نیاز است و بدون حزب انقلابی جدید، کار پرولتاری به فاجعه می‌انجامد. به یک نظرگاه سیاسی جهت تحلیل شرایط و ارایه راه برون‌رفت، نیاز داریم. تنها مسیر خروج از این آشفتگی سیاسی کنونی، ساخت یک حزب انقلابی مستقل از اصلاح‌طلبان و استالینیست‌ها است، تا در عوض رابطه با بورژوازی لیبرال، جهت ایجاد آگاهی سوسیالیستی درون طبقه‌ی کارگر فعالیت کند.

یکشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۰۹

یادآوری اصول مارکسیسم در کنار مرور انیمیشن Ratatouille

در میان نوشته‌های رفقا شاهد طیفی از مارکسیسم هگلی، سوسیالیسم ایده‌آلیست یا پنداری تا آنارشیسم هستیم و این رفقا که تحت تاثیر مکاتب مختلفی – مانند هربرت مارکوزه، تئودور آدورنو، یورگن هابرماس، والتر بنیامین و... (مکتب فرانکفورت)، جورج لوکاچ و... (مکتب بوداپست)، جورج نوواک، جک بارنز، تد گرانت و ... (انحراف پابلوئیست) یا تجدیدنظرطلبان و افرادی مانند رایا دونایفسکایا، آلکس کالینیکوس، میشل فوکو و...، ضدمارکسیست‌هایی مانند کارل پوپر و نوام چامسکی – از مارکسیسم فاصله گرفته‌اند.

با مرور فیلم راتاتویی مواردی را که شاید ربط کمی به فیلم داشته باشند و یا هیچ ربط مستقیمی نداشته باشند، شرح داده می‌شود که دست‌کم مرور مجدد این اصول، یادآوری باشد برای دوری از ایده‌آلیسم و آنارشی‌گری.


رستوران گوستیو « با انتقادی که منتقد وابسته به پخت و پز فرانسه (آنتوان اگو) یکی از پنج تا ستاره شو از دست می‌دهد و زمانی که سرآشپز می‌میرد، ستاره‌ی دیگری را نیز از دست می‌دهد.»


شاید بتوان آن را مانند مارکسیسم دانست که از دید تحلیل‌گران راست با ظهور استالینیسم و هم‌چنین بروکراسی حاکم بر شوروی سابق و در نهایت، با انحلال اتحاد شوروی «ستاره‌هایش را از دست داد». توجیه‌گران بورژوازی در راه غیر سیاسی کردن گروه‌های مختلف اجتماعی، با طرح نظریه‌هایی مانند پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی، در صدد برآمدند که پایان سوسیالیسم و پیروزی نهایی سرمایه‌داری را اعلام کنند. اما رویدادهای بعدی نشان داد که سده‌ی بیست و یکم کمتر از سده‌ی بیستم، پر آشوب نخواهد بود.


در شروع فیلم، رمی تذکر می‌دهد « مشکل من چیه؟ اول از همه، من یه موشم که یعنی زنده‌گی سخته» در ادامه فیلم با مشکلات " موش‌ها " و سبک برخورد متفاوت آشنا می‌شویم. در بخشی از فیلم، در بحثی رمی به پدر می‌گوید « من می‌دونم پیش فرض اینه که باید از انسان نفرت داشت، ولی اون‌جا (آشپزخانه) یه چیزی درباره‌شون هست. اون‌ها فقط زنده‌گی نمی‌کنن. کشف می‌کنن، خلق می‌کنن. منظورم اینه، فقط نگاه کنید به کاری که با غذا می‌کنن.»


این اشاره مرا به یاد اقتصاد جهانی انداخت. سرمایه‌داری با پیوند دادن تمام کشورها به یک‌دیگر با شیوه‌ی تولید و تجارت تمام جهان را به یک سازمان سیاسی و اقتصادی تبدیل کرده است. کارل مارکس توضیح داد که با رشد سرمایه‌داری، مرزهای ملی از بین می‌روند و همه چیز فرو می‌ریزد. جهانی‌شدن در مرکز طرح او است. سیستم سرمایه‌داری در مکانیزمی رشد کرده است که در تقسیم کار بین‌المللی افزایش سطح بازدهی تولید پیشرفت کرده است. باید از این تقسیم کار بین‌المللی – در پیامد آن رشد نیروهای مولده – آموخت که نه اقتصاد ملی، بل‌که با اقتصاد جهانی برخورد داریم. در نتیجه برای موفقیت سوسیالیسم در جهان، نه به سمت اقتصادهای ملی و مجزا، باید به سمت انقلاب جهانی پیش رفت. سوسیالیسم تنها زمانی می‌تواند موفق باشد که رشد سطح نیروهای مولده آن، بالاتر از سطح نیروهای مولده در نظام سرمایه‌داری باشد.


در فیلم، پدر رمی او را به جلوی یکی از محل‌های " فروش زهر، سم و تله‌ی موش" می‌برد، تا با توجه به تاریخ و گذشته، به او بیاموزد که باید از انسان‌ها دور بود و سعی کرد که با سختی‌ها کنار آمد و زنده ماند. تو نمی تونی طبیعت رو تغییر بدی و «این جهانی که توش زنده‌گی می‌کنیم، مال آن‌هاست» اما رمی اعتقاد دارد که باید مبارزه کرد و آینده را ساخت. «طبیعت همیشه در حال تغییر هست، این مسوولیت (تغییر جهان) به عهده‌ی ماست (موش‌ها) وقتی انجام می‌شه که تصمیم بگیریم» در قسمتی از صحبت‌های گوستیو با رمی – گوستیو تنها خیالی در تصور رمی است؛ یک تئوری منتحی به عمل – تذکر می‌دهد: «اگه توجه‌ت رو به چیزهایی که از دست دادی و پشت سرت متمرکز کنی، هرگز نخواهی توانست موقعیت پیش روت رو ببینی»


اصلاحات اجتماعی – نه مانند عقاید برنشتاین تا کارل پوپر – هدف نیست، بل‌که ابزار مبارزه‌ی طبقاتی است. برای سوسیالیست‌ها مبارزه برای اصلاحات تنها یک وسیله است و انقلاب اجتماعی هدف است جای تلاش بیهوده جهت ترمیم نظم سرمایه‌داری، باید جهت آگاهی نظری و مبارزه‌ی طبقاتی تلاش شود. در فراگرد تغییر، با تکامل آگاهی و عمل است که طبقه‌ی انقلابی رشد می‌کنند.


رمی با دیدن آلفرد لینگویینی (پسر رناتا عشق سابق گوستیو) در آشپزخانه، وارد آشپزخانه می‌شود، اما پس از ورود به آشپزخانه خطر مرگ را می‌بیند، زمانی که او دیده می‌شود، سعی می‌کنند که او را بکشن. زمانی که لینگویینی او را در یک ظرف حبس می کند، سایر افراد آشپزخانه ازش می‌خواهند در جایی دور از رستوران موش را بکشد. زمانی که لینگویینی، رمی را به خانه خود برده بود، پس از بیدار شدن و دیدن این‌که رمی در جایی که شب قبل خوابیده نیست، لینگویینی بدون درنگ با خود می‌گوید: «ابله! می‌دونستم این اتفاق می‌افته! یک موش تو خونه گذاشتم و بهش گفتم هر چی که مال منه مال تو هم هست! تخم مرغ‌ها رو برده! احمق! اون غذا دزدیده و فرار کرده! چه انتظاری داشتی؟ اون چیه که من بهش خوش‌بین باشم؟ یک موش!» کمی بعد به رمی مهلت خوردن سهم نیمرو اش را نمی‌دهد. سایر انسان‌های داخل آشپزخانه نیز زمانی که از حضور موش در آشپزخانه آگاه می‌شوند، حاضر به ادامه هم‌کاری نمی‌شوند. آلفرد لینگویینی در بخش‌های دیگر نیز مجدد برخورد مناسبی با رمی ندارد. مانند زمان مصاحبه با روزنامه‌ها، پس از آن و...


اشاره به واقعیت هایی مانند این‌که استثمار، سرکوبی و حتا جنگ در ذات تولید سرمایه‌داری است. و هم‌چنین این‌که امپریالیسم جهانی نمی‌تواند در دراز مدت موجودیت دولت منحط کارگری را در کنار خود تحمل کند.

برای مثال، در زمان انقلاب اکتبر سیزده دولت واحدهایی را به روسیه فرستادند؛ « این کشورها، با حمله به دره دون و سیبری، اسیران جنگی چک و اسلواک را علیه بلشویک‌ها تجهیز کردند. ایالات متحده پانزده هزار سرباز آمریکایی را به سیبری فرستاد تا در محاصره اقتصادی شرکت کنند و به تامین اسلحه برای نیروهای ضد بلشویک بپردازند. دولت بریتانیا، ویلیام سامرست موام را با بودجه‌ای نا محدود، به پتروگراد فرستاد، دستور این بود: روسیه را در حالت جنگ نگه‌دارد و با کمک نیروهای دولتی، بلشویک‌ها را از رسیدن به قدرت باز دارد.».


در ادامه فیلم شاهد کنترل آشپزخانه توسط موش‌ها – تحت رهبری رمی – و کار گروهی آن‌ها هستیم.


این روزها جمله‌های عجیب زیادی شنیده می‌شود! مانند این‌که در هر جامعه‌ای اگر « انباشت صورت گیرد یا اگر کار اضافی وجود داشته باشد، آن جامعه به سوسیالیسم نرسیده و سرمایه‌داری است » حال آن‌که این جمله ایده‌آلیستی، با مارکسیسم بسیار فاصله دارد! این جمله مانند صحبت‌های لاسال است که می‌گفت «در سوسیالیسم، کارگران محصول بی کم و کاست و محصول کامل کار خود را برخوردار خواهند بود» اما مارکس این ایده را به طور کامل رد کرد. مارکس شرح داد که در سوسیالیسم – که نخستین فاز جامعه‌ی کمونیستی است – نه تنها کار اضافی، قانون بورژوازی و حتا حراست حقوق بورژوازی نیز وجود خواهد داشت. مارکس مثال می‌زند که در سوسیالیسم از مجموع کار اجتماعی تمام جامعه، باید مقداری به عنوان ذخیره و مقداری برای توسعه تولید و جبران ماشین‌های فرسوده و غیره و سپس از مواد مورد مصرف نیز مقداری برای هزینه مدارس، بیمارستان‌ها، نگاهداری سال‌خرده‌گان و غیره کنار گذاشت.

این جمله نیز اشتباه است که اگر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید حذف شود، سرمایه‌داری دولتی رخ داده است! به گفته‌ی مارکس « با وجود اشتراک برابر افراد در ذخیره اجتماعی مصرف، در حقیقت امر، یکی از دیگری بیشتر دریافت داشته و غنی‌تر خواهد شد. » در نتیجه در سوسیالیسم، تفاوت در ثروت باقی خواهد ماند اما استثمار فرد از فرد غیرممکن می‌گردد. چرا که مارکس – و نیز لنین – شرح داده‌اند که در سوسیالیسم « تنها این بی‌عدالتی را که وسایل تولید در تصرف افراد جداگانه است بر طرف می‌شود و این جامعه قادر نیست بی‌عدالتی بعدی را نیز، که شامل تقسیم مواد مورد مصرف طبق کار (نه طبق نیاز) است برطرف سازد» مارکس در توضیح وجود داشتن قانون بورژوایی می‌گوید در سوسیالیسم « از درون جامعه سرمایه‌داری برون می‌آید و از هر لحاظ اعم از اقتصادی و اخلاقی و فکری هنوز مهر و نشان جامعه‌ی کهنه‌ای را که از بطن آن برون آمده است، با خود دارد. » مارکس شرح می‌دهد که این نواقص « ناگزیر خواهد بود. حق هیچ‌گاه نمی‌تواند مافوق رژیم اقتصادی و آن تکامل فرهنگی جامعه که به این رژیم مشروط است قرار گیرد »

پس دیدیم که قانون نمی‌تواند از ساختار اقتصادی و توسعه‌ی فرهنگی جامعه‌ای که در آن ساختار شکل گرفته، فراتر رود. " حقوق بورژوایی " در سوسیالیسم « تنها تا اندازه‌ای ملغی می‌شود؛ نه به‌طور تام و تمام! تنها به میزانی که تحول اقتصادی حاصله اجازه می‌دهد » یعنی در مورد وسایل تولید که به مالکیت همگانی تبدیل می‌شوند. مارکس شرح می‌دهد که « بدون خیال‌بافی نمی‌توان تصور کرد که افراد با سرنگون ساختن سرمایه‌داری، بی‌درنگ یاد بگیرند که بدون توجه به هیچ‌گونه میزانی برای حقوق، به نفع جامعه کار کنند! از طرف دیگر، الغا سرمایه‌داری موجبات اقتصادی یک چنین تحولی را به‌طور فوری فراهم نمی‌سازد.»


در ادامه‌ی فیلم، شاهد باقی ماندن قدرت حاکمه، دولت و سرکوب مخالفین هستیم. زمانی که موش‌ها آشپزخانه را در اختیار دارند، قدرت در اختیار رمی در آمده است. رمی دستور می‌دهد که سرآشپز اسکینر و بازرس بهداشت را دستگیر و زندانی کنند.


این حرف نیز که پس از انقلاب دولت باید خود را منحل کند، آنارشیسم و دور شدن از مارکسیسم است. مارکس تاکید کرده است که « برای رسیدن به این هدف (الغا دولت) استفاده موقت از ابزار، وسایل و شیوه‌های عمل قدرت دولتی علیه استثمار کنندگان ضروریست. چنان‌چه برای نابود ساختن طبقات هم دیکتاتوری موقت طبقه‌ی ستم‌کش ضروری‌ست. » مارکس می‌پرسد « به‌کار بردن سیستماتیک اسلحه از طرف یک طبقه علیه طبقه دیگر، چه معنایی جز شکل انتقالی دولت دارد؟ »

انگلس – درباره‌ی افرادی که طلب می‌کنند که دولت سیاسی، قبل از الغا مناسبات اجتماعی، که دولت زاییده‌ی آن است، با یک ضربه ملغا گردد – از ضرورت کمون به ضرورت دولت کارگری می‌رسد: « انقلاب عملی است که در آن، بخشی از اهالی به‌وسیله تفنگ، سرنیزه، توپ، یعنی با وسایل فوق‌العاده با اوتوریته‌ای اراده خود را به بخش دیگر تحمیل می‌نمایند » انگلس می‌پرسد « اگر کمون پاریس در مقابل بورژوازی به اوتوریته مردم مسلح تکیه نمی‌نمود، مگر ممکن بود عمرش از یک روز تجاوز کند؟ » در نتیجه انگلس کمون پاریس را به‌خاطر این‌که از اوتوریته خود بسیار کم استفاده کرد، سرزنش می‌کند. بحث سر پیدایش و تکامل انقلاب و وظایف ویژه آن در مورد اعمال قوه قهریه، اوتوریته، قدرت حاکمه یا دولت است. انگلس در نامه‌ای به ببل شرح داده است « مادام که پرولتاریا هنوز به دولت نیازمند است، نیازش از نظر مصالح آزادی نبوده، بل‌که برای سرکوب مخالفین خویش است و هنگامی که از وجود آزادی می‌توان سخن گفت، آن‌گاه دیگر دولت هم به معنای اخص کلمه وجود نخواهد داشت. » پرولتاریا پس از پیروزی در مبازه برای احراز سیادت طبقاتی، دولت را به ارث می‌برد و بی‌درنگ بدترین جوانب آن را قطع می‌کند. اما تنها نسل جدید قادر خواهد بود که تمام این زباله دولت‌مداری را به دور افکند. انگلس با تاکید بر عنصر عادت، می‌گوید « سوسیالیسم با رشد خود به مرحله کمونیسم خواهد رسید و هرگونه ضرورت اعمال قوه قهریه نسبت به افراد به‌طور کلی و تبعیت یک فرد از فرد دیگر و یک بخش اهالی از بخش دیگر از میان می‌رود. چرا که افراد بدون اعمال قوه قهریه و بدون تبعیت، عادت خواهند کرد شرایط بدوی زنده‌گی اجتماعی را مراعات کنند. »


در بخش پایانی فیلم، شاهد تعطیلی رستوران گوستیو – به خاطر "جانوران موذی" و تجاوز و تخطی از طرف سلامت فرانسه و قانون امنیت – هستیم. پس از بسته شدن رستوران «اگو نیز کار و اعتبارش رو از دست داد.»


فرهنگ بورژوازی اگو – که منتقد وابسته به پخت و پز فرانسه بوده است – در نتیجه رو در رویی با نتیجه کار گروهی موش‌ها درهم کوبیده می‌شود، و البته از کار اخراج می‌شود. زمانی که رمی و سایر موش‌ها آشپزخانه را در اختیار دارند، زمان تنفس کوتاهی‌ست که بدون دچار شدن به خیال‌بافی نمی‌توان تصور کرد که باقی بماند. در سیستم قبلی، در آشپزخانه حدود ده نفر خودکار و به شکل ماشینی در حال کار بودند که البته صرفن از دستورالعمل پیروی می‌کردند. اما زمانی که موش‌ها کنترل آشپزخانه را در اختیار می‌گیرند و سعی می‌کنند که در داخل مرزهای رستوران به شکل مجزا کار کنند، لازم می‌شود که آن محصول را با زمان بیشتر و البته کار بسیار بیشتر تولید کنند.

هر چقدر موفقیت‌های اقتصادی یک دولت کارگری چشم‌گیر باشد، یک جامعه سوسیالیستی در درون مرزهای ملی عملی نیست. انقلاب روسیه نیز نمی‌توانست خود را در چارچوب ملی نگه دارد. ماهیت، وظایف و نتیجه‌ی انقلاب روسیه را شرایط بین‌المللی تعیین می‌کرد. شرایط عینی اقتصادی (بدون حمایت انقلاب جهانی) و محاصره‌ی شوروی در نهایت منجر به تقویت بروکراسی شد. لنین در کنگره‌ی سوم کمینترن چنین گفت: « برای ما واضح بود که بدون انقلاب جهانی، پیروزی پرولتاریایی (در روسیه) غیر ممکن بود ... یا انقلاب در سایر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته آغاز خواهد شد و یا ما به اجبار فنا می‌شیم. »


علی همتی
May, 2009



زیرنویس :

– میراث انقلاب اکتبر، دولت منحط کارگری بود که دستاورد انقلاب کارگری رو پذیرفته بود اما پدیده انگلی در آن شکل گرفت که با دستاورت های انقلاب در تضاد بود. تحول بیشتر این تناقضات انباشته شده می‌تواند به سوسیالیسم و یا سرمایه‌داری بیانجامد. به قول تروتسکی « در مسیر سرمایه‌داری ضد انقلاب می‌باید مقاومت کارگران را در هم شکند. در مسیر سوسیالیسم کارگران ناگزیر از براندازی بوروکراسی هستند. در تحلیل نهایی این مسئله را مبارزه‌ی نیروهای پویای اجتماعی در عرصه هم ملی و هم بین‌المللی تعیین خواهد کرد » جامعه‌ای میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم با نیروهای مولده ناکافی؛ تروتسکی شرح می‌دهد که به حقیقت نزدیک‌تر است اگر رژیم شوروی را « با تمام تضادهایش، نه یک رژیم سوسیالیستی، بل‌که رژیمی تدارکی به نامیم که در حال انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است.» به اعتقاد تروتسکی ممکن نبود که پاسخ داد تضادهای اقتصادی و تخصمات اجتماعی اتحاد شوروی « در کدام جهت پیش خواهد رفت ... نتیجه‌ی این امر بسته‌گی به جدال نیروهای زنده‌ی اجتماعی دارد، آن‌هم نه در مقیاس ملی، بل‌که در مقیاس جهانی» و استالینیست‌ها به این دلیل بود که به طور آگاهانه با کسب قدرت طبقه کارگر، به شکل انقلابی مخالفت می کرد و در جلوگیری از انقلاب‌هایی کارگری – مانند اسپانیا و فرانسه (1936 – 1938)، مجارستان (1956) – هم‌کاری کردند. ساختمان دولت در سوسیالیسم طوری است که رو به زوال می‌گذارد و سرنوشتی جز زوال ندارد. اما دولت شوروی «نه تنها دچار زوال نگردید، بل‌که حتا رو به زوال هم نگذاشت، و از آن بدتر، به دستگاه جبری بی‌سابقه‌ای تکامل یافت. بوروکراسی ... تبدیل به نیرویی عنان گسیخته گردید که سلطه‌ی خود را بر توده‌ها تحمیل می‌کند.» در بخش‌هایی از این نوشته درباره سوسیالیسم (نخستین فاز کمونیسم) توضیح داده شد. اما هدف از آن، تنها دوری از سوسیالیسم ایده‌آلیستی بود. اینجانب اعتقادی ندارم که سوسیالیسم در اتحاد شوروی به واقعیت پیوسته باشد، ولی اصرار دارم که آن‌چه را که رخ داد نمی‌توان سرمایه‌داری دولتی نامید. مارکس شرح می‌دهد که در پایین‌‌ترین مرحله‌ی کمونیسم، سطح توسعه‌ی اقتصادی جامعه، از همان آغاز، از سطح پیش‌رفته‌ترین جامعه‌ی سرمایه‌داری هم بالاتر است. مارکس جهت تکیه بر انقلاب جهانی، در شرح این‌که بدون رشد نیروهای مولده، تنها فقر به دست می‌آید دو سال قبل از تحریر بیانیه‌ی کمونیست، نوشت: « گسترش نیروهای تولید، شرط عملی به‌کلی ضروری است. در غیر این صورت، نیاز عمومیت می‌یابد و هم‌را با نیاز، مبارزه بر سر ضروریات دوباره از سر گرفته می‌شود. و این به این معناست که همان کثافت قدیم از نوع جان می‌گیرد.»

یکشنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۰۹

پیشنهاد کتاب جهت تهیه و مطالعه

عـنــوان کتــاب (توضيح) - نام نويسنده کتــاب / نام مترجم - برگردان / نام انتشارات

لـــودیــــگ فــوئـــربــــاخ و ایـدئـولــوژی آلـمـانـی - انگلس و مارکس/ پرویز بابایی / چشمه
آنــتـــــی دوریـــنــــگ (انـــقـــــلاب در عــلــــم) - فردریک انگلس / آرش پیشاهنگ / جامی
ســــوســیـالــیـســم تــخـــیـــلـــی و عــــلـــمــــی - فردریک انگلس / م. قنبری / روشنگران
نــبـــــرد بـا فـاشـیـسـم در آلـمـان و ایـالات مـتحــده - لئون تروتسکی / رضا اسپیلی / دیگر


سایر کتاب‌هایی که جهت تهیه و مطالعه ، پیشنهاد می‌شود :


س
ـرمـایـــه (نقدی بر اقتصاد سیاسی / جـلــد یکم) - کارل مارکس / حسن مرتضوی / آگه
گروندریسه (مبانی نقد اقتصاد سیاسی
/ جلد یکم) - کارل مارکس / باقر پرهام - احمد تدین / آگه
دس
ـت نـوشته های اقـتـصـادی و فـلـسـفـی 1844 - کارل مارکس / حسن مرتضوی / آگه
ه
ــســتــی و آگـــاهــی و چـنــد نـوشـتــه ی دیـگـــر - کارل مارکس / افتخاری راد - قائدی / آگه
درباره مسئله یهود (گامی در نقد فلسفه حق هگل) - کارل مارکس / مرتضی محیط / اختران
س
ـــــانـــــســـــــــور و آزادی مـطـــبـــــوعـــــات - کارل مارکس / حسن مرتضوی / اختران
صورت بندی های اقتصادی پ
ـیــشــا سرمایـه داری - کارل مارکس / خسرو پارسا / دیگر
درباره ی ت
کـامـل مادی تاریخ 2رساله و 28 نامه - کارل مارکس / خسرو پارسا / دیگر
هــیـــــجــــــدهـــم بـــرومـــر لـــوئــی بـــنـــاپــــارت - کارل مارکس / باقر پرهام / مرکز
ن
ــبــــــردهــــای طــبــــقــــــاطــــــی در فـــرانــســـه - کارل مارکس / باقر پرهام / مرکز
ج
ــنـــگ داخــــلــــــی در فــــرانــــســـــه ، 1871 - کارل مارکس / باقر پرهام / مرکز
مـنـشـــا خــانـــواده مالکیت خصوصی و دولت - فردریک انگلس / خسرو پارسا / جامی
ن
ـــــقــــــــش قــــهـــــــــر در تــــاريــــــــــخ - فردریک انگلس / ناصر طهماسبي / ققنوس
مـسـایــل اساسـی مارکسیـسـم و مقالات دیگر - گئورگی پلخانف / پرویز بابایی / آزاد مهر
گزیده
هایی از رزا لوکزامبورگ (مجموعه مقالات) - هودیس - آندرسن / حسن مرتضوی / نیکا
ام
ـپـــریـــالـــیـــســـم بالاترین مـرحــلــه ی سرمایه داری - لنین / مسعود صابری / طلایه پرسو
هـنـر و انـقـلاب (ادبیات، هنر، سیاست و فرهنگ) - لئون تروتسکی / رضا اسپیلی / دیگر
م
ــارکــــســـــیــــســــــم و تــــــروریـــــســـــم - لئون تروتسکی / مسعود صابری / طلایه پرسو
محاکمه ی سوسیالیسم (انقاد گراندیزو میونیز) - جیمز پی کانن / مسعود صابری / طلایه پرسو
ش
ورش تـیــمـستـر ها (فصلی از تاریخ اتحادیه ها) - فارل دابز / مسعود صابری / طلایه پرسو
ن
ـــان و گـــل هــای ســرخ (مبارزه کارگران) - میلتون ملتزر / کیومرث پریانی / مازیار
ان
کـشــاف اقـتـصــادی ایـران و امپریالیسم انگلستان / آ. سلطانزاده / ف. کوشا / مازیار

زیرنویس:

– از کتاب های چاپ قدیم، دیالکتیک طبیعت (انگلس) ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم (لنین)

پنجشنبه ۵ مارس ۲۰۰۹

ماركسيسم و سوسیالیسم هم‌چنان معتبر است

سووال مطرح این است که آیا آن‌چه فروپاشیده است سوسیالیسم بود یا یکی از تجربه‌های تاحدودی موفق و طولانی مقاومت در برابر کاپیتالیسم جهانی؟ آن‌چه فروپاشید چقدر به‌خاطر سیاست‌های نادرست خودکامگان داخلی و سلطه‌گران حزب کمونیست، چقدر به‌خاطر شرایط تاریخی و سرنوشت مختوم یک سوسیالیسم نیمه‌کاره و نارسا بود؟ نارسایی دیوان‌سالاری و نظام اداری و سیستم سیاسی سلطه‌جو و غیردموکراتیک و مرکزیت بوروکراتیک چقدر تاثیر داشته است؟


تحلیل‌گران راست، با طرح نظریه‌هایی مانند پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی و... و کوشش پیگیر در راه غیر سیاسی کردن گروه‌های مختلف اجتماعی، در صدد برآمده‌اند که نه تنها بی‌اعتباری سوسیالیسم را اعلام کنند، و گرایش‌های متنوع چپ را زیر سووال برند، بل‌که کل گرایش‌های عدالت خواهانه را در هر کجای جهان نیز، متنهی قلم‌داد کنند؛ و ناساز با دوران ما بشناسانند. و به‌ویژه هرگونه پیوند آزادی را با آن نالازم به شمار آورند.

انگار به ازای نارسا شدن سوسیالیسم دولتی و سقوط نظامی که نتوانست آزادی‌ها و حقوق دموکراتیک را برقرار کند، انسان‌های آزادی‌خواه و عدالت‌طلب باید برای همیشه خفقان بگیرند، و نه تنها در جستجوی راه و روش‌های متناسب برای تحقق ارزش‌های‌شان نباشند، بل‌که باید از نظر و عقیده‌ی کارشناسانی پیروی کنند که تنها متکی به اقتصاد بازارند.
محمد مختاری


سوسیالیسم با سرمایه‌داری در تناقض است و هر کوششی در جهت پیوند دادن این دو، سرانجام به احیای طبقه سرمایه‌دار و استثمارر می‌انجامد. در نتیجه به گمان نظریه غالب در جریان چپ، فروپاشی به‌خاطر فاصله گرفتن از سوسیالیسم بود و نه به‌خاطر ایدئولوژی سوسیالیستی. رقابت و مسابقه با غرب در عرصه‌های اقتصادی، فنی، فضایی و نظامی که بخش عمده آن از سوی غرب تحمیل می‌شد، اما با منافع طبقه حاکم در شوروی و اروپای شروقی نیز سازگاری می‌یافت، منابع انسانی را هدر داد و مانع تحول در سطح مصرف و رفاه شده بود.

انتقال مکانیکی الگوی شوروی به سایر کشورهای سوسیالیست باعث دور شدن کارگران از ابزار تولید شده بود بدون آن‌که به مالکین واقعی آن‌ها بدل شوند. پرده‌پوشی تضادهای موجود و ارائه تئوری‌های توجیه‌گرانه احزاب حاکم، در دفاع از سیاست‌های رسیمی موجب شد تا نوعی مخالفت پنهانی در جامعه شکل بگیرد. این شرایط در آکاهی اجتماعی شهروندان این کشورها تاثیر منفی گذاشت. تداوم این روند زمینه‌ساز شکل‌گیری نووعی مخالفت خاموش در میان اکثریت گردید.

در شرایطی که بسیاری از عناصر پایه‌ای تئوری مارکسیسم، در این الگوی اجتماعی رعایت نشده است، چگونه می‌توان مارکسیسم را با مدل اجتماعی سوسیالیسم اروپای شرقی، یک‌سان پنداشت و فروپاشی آن را به‌معنای مرگ اندیشه مارکسیسم دانست؟! مشکلات اجتماعی و نابرابری‌هایی که به مارکسیسم موجودیت بخشید، از میان نرفته است، تبلور جوهر افکار بشریت، ماتریالیسم دیالکتیک، قانون حرکت طبیعت، جامعه و تفکر و توضیح شیوه تولید نعمت‌های مادی نوع انسان به‌مثابه زیربنای همه تغییرات در زندگی اجتماعی و تئوری ارزش اضافی که خود موجودیت و تکامل قانون سرمایه‌داری را بیان می‌کند، هم‌چنان معتبر است و خصلت و ماهیت استثماری نظام سرمایه‌داری و تضادهای طبقاتی و درونی آن از بین نرفته است.

زیرنویس:
– این نوشته با توجه به تحلیل‌های احزاب کمونیست از فروپاشی شوروی نوشته شده است. منتظر نقد و تحلیل‌های رفقا خواهیم بود.

یکشنبه ۱ مارس ۲۰۰۹

نگاهی به استراتژی چريكی

رسانه‌های به مناسبت سال‌گرد انقلاب كوبا، آن را به برج فانوس براي مردمان تحت ستم‌‌دیده‌ی آمریکای لاتین، جهان سوم و جنبش دانشجویی تشبيه كردند. حتا گفته می شود كه فراکسیون ارتش سرخ آلمان (بادرـ ماینهوف) نيز با توجه به انقلاب كوبا احداث شده بوده است.


گزارش دویچه وله (01.01.2009 و 02.01.2009) : پنجاه سال سوسیالیسم در کوبا دستاوردهای فراوانی برای مردم این کشور داشته است. در این مدت بی‌سوادی در کوبا ریشه کن شد. انقلاب کوبا از نظر اجتماعی − سیاسی کشور را به پیش راند. در مقایسه با دیگر کشورهای آمریکای لاتین، آموزش و بهداشت در کوبا هم‌چنان در سطح بالایی است. مرگ و میر در میان کودکان حتا از ایالات متحده‌ی آمریکا نیز کمتر است. سیستم بهداشت کارامد برای همه مردم بوجود آمد و هزاران مدرسه در این کشور ساخته شدند.

اما از سال ۱۹۶۱ سندیکاهای کوبا اختیار اعتصاب را از دست دادند، فعالیت‌های کلیسای کاتولیک محدود شدند، مخالفان رژیم کمونیستی دستگیر و روانه زندان شدند. کمیته حقوق بشر کوبا، شمار زندانیان سیاسی را در این کشور ۲۱۹ نفر دانسته است.(شمار زندانیان سیاسی در این کشور در سال ۱۹۶۴ میلادی ۱۵ هزار نفر بودند.)


درباره جنبش ملی گرای خرده بورژوای 26 ام جولای گفته می‌شود كه درنتيجه تصرف قدرت فيدل کاسترو، نه تنها طبقه كارگر كوبا خلع صلاح ماند و هرگز نهادهای قدرت خود را نداشت، بل‌كه با حمايت بدون انتقاد از استالينيسم و سازمان‌هاي ملي‌گراي خرده بورژوا و تقويت نفوذ آن‌ها در توده‌ها، طبقه كارگر بين‌المللي را نيز خلع سلاح كرد!

آن‌چه در زنده‌گي چه گوارا نيز ديده می‌شود، دشمنی راسخ او با استقلال ِ سياسی طبقه ی كارگر است!

انقلاب كوبا اين نقطه نظر را مطرح كرد كه يك اقليت مسلح كوچك (گروه‌های چريكی در مناطق روستایی)
می‌تواند راه را برای انقلاب سوسياليستی و مـسـتـقــل از طبقه ی كارگر، باز كنند!

اين كار نه به نظريه نياز دارد و نه به ديدگاه سياسی! بل‌كه عمل و اراده‌ی يك گروه كوچك، مهم است!

در نتيجه توانايی طبقه ی كارگر و توده هاي تحت ستم
براي رسيدن به آگاهي سياسي و رهبري مبارزه ي آزادي خواهانه ي خود، انكار شد!

كشورهاي امريكاي لاتين ياد گرفتند كه از مدل ِ چه گوارا تبعيت كنند و با پيروان آن متحد شوند
اين به معناي روي گرداندن از طبقه ي كارگر شهري به سوي مبارزه ي مسلح چريكي بود
كه هدفش كشاندن جنگ از نواحي روستايي به شهر ها بود!

در حالي كه فعاليت‌هاي چريكي مانند آدم دزدي ، گروگان گيري ، و درگيري هاي خشن با ارتش
از نظر سياسي تناه به سردرگمي طبقه ي كارگر كمك مي كند!