جمعه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۸

لزوم مبارزه فرهنگی و ارتقای آگاهی‌ی طبقاطی

مجموع نوشته‌های سه متن « تکرار نکنیم که مردم مقصرند! شما و ما مقصریم! »، « هستی اجتماعی (شیوه عینی هستی مردم) آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.» و« علم مارکسیسم: تئوری عمل و عمل‌گرایی »

اگر مردم معمولی فیلم‌های "اخراجی‌ها"، "مارمولک"، "سنتوری" را فیلم معترض می‌پندارند و به اشتباه فکر می‌کنند که آن فیلم‌ها نظام حاکم را نقد می‌کند، به‌خاطر چیست؟ اگر شعر "دانش‌پژوه" یا "خلیل جوادی" را به عنوان شعر مخالف حکومت و معترض می‌بینند، به‌خاطر چیست؟ یا افرادی مانند "مهران مدیری" و "نبوی" که «جُک می‌گویند»، «معترض تعبیر می‌شوند»

در موسیقی، شاهین نجفی (در رپ) و گروه کیوسک سعی کرده‌اند که تا حدودی این جای خالی را پر کنند. اما در سینما (یا طنز یا...) به دلیل نبود حضور آلترناتور قوی، آن فرصت‌طلب‌های وازده امکان ساخت چنین کارهایی را دارند و مردم نیز آن ساخته‌ها را به‌خاطر عدم وجود یک آلترناتیو می‌پذیرند! پس نباید تنها مردم را « مقصر » دانست! بل‌که تمامی افرادی که توانایی پر کردن این فضای خالی را داشته‌اند ولی این کار را نکردند نیز مقصر هستند!

در این میان مورد بعدی نبود آگاهی است! چیزی که باعث شده چنین فرصتی به آن فرصت‌طلب‌ها داده شود! همان چیزی که باعث می‌شه که مردم معمولی مشکلات زنده‌گی و نارضایی‌ها را به مشکلات و موانع کوچک و بی‌اهمیت و جزیی ارتباط می‌دهند! تا به مشکلات اصلی و بزرگ و دلایل آن! یا دلیل پیروی از قوانین اجدادی و رسوم و سنت یا هم‌چنین حس وطن‌پرستی نیز چنین است!

در این مورد نیز تمام افرادی که خود را «روشن‌فکر» می‌پندارند، مقصرند! زمانی که هر کس که به نتیجه می‌رسد که روشن‌فکر شده است، از جامعه و از مردم معمولی فاصله می‌گیرد! زمانی که نویسنده‌ها نیز با جامعه و مردم معمولی در ارتباط نیستند! همگی آنان این امکان رو برای سیستم حاکم ایجاد کرده‌اند که با استفاده از تلویزیون، رادیو و... مردم معمولی را از آگاهی دور کند! زمانی که طرف مقابل تمام تلاش خود را می‌کند که مردم را ناآگاه و ناآگاه‌تر از قبل کند! زمانی که طرف مقابل تمام محرک ذهن و اندیشه آنان را در راستای منافع خود شستشو می‌کند! و نویسنده‌ها، روشن‌فکران و بیشتر فعالان آن‌طور که باید در مقابل آن سیستم مبارزه نمی‌کنند! چه کسی بیشتر مقصر است! آیا می‌توان باز تمام تقصیر را بر گردن مردم معمولی انداخت؟!

« اگر بسیاری از مردم معمولی، دروغ‌های تحمیلی حکومت را بپذیرند و اگر آنان افسانه‌ها را تکرار کنند و آن دروغ‌ها را به حقیقت تبدیل کنند » آیا باید نقش حکومت و نقش حامیان حکومت را به طور کامل نادیده بگیریم؟ آیا می‌توان عدم حضور و فعالیت روشن‌فکر انقلابی را نادیده گرفت؟ همان‌طور که توضیح دادم به نظر من، به دلیل نبود حضور آلترناتور قوی و به دلیل نبود آگاهی طبقاطی نمی‌توان تمام تقصیر را بر گردن مردم انداخت! نباید قدرت روزنامه‌ها، رادیو و تلویزیون و... در هدایت افکار عمومی و تحت تاثیر قرار دادن تبلیغات رسمی دولت را نادیده گرفت! رسانه‌ای که در راستای ایجاد آگاهی کاذب و وارونه «پیوسته از زمان کودکی به بعد، ذهن و فکرشان را با تلقین و تزریق» اطلاعات غلط مورد هجوم و نفوذ قرار می‌دهد!

در این‌جا لازم است که به افراد و برنامه‌هایی که به نقد باورها می‌پردازند، چند نکته را یاداوری کنم. این دوستان نباید قدرت و تاثیر اختناق، نقش حکومت و مذهب را نادیده بگیرند! درضمن اگر آنان چیزی در جامعه ایران را با همان موضوع در فرانسه مقایسه می‌کنند! باید توجه داشته باشند که ما در ایران به نسبت آگاهی، تاریخ، فرهنگ و تعداد تئوریسین و نویسندگانی که در آلمان یا در فرانسه فعالیت کردن، خیلی عقب هستیم! دوستان دقت کنند که آن مقایسه‌های‌شان مغالطه نشود! برای مثال اگر در مقایسه به موضوعی می‌پردازند که تنها در کشورهای اسلامی یا ایران رایج است، جای مقایسه آن موضوع مشخص در ایران با کشور فرانسه (که انقلابی را برای دست‌یابی به برابری تجربه کرده و زن‌های آن در مبارزه ۱۹۶۸ به حق سقط جنین و استفاده از وسایل جلوگیری از بارداری و... دست یافتن) موضوعی را انتخاب کنند که در سطح فرهنگ، تاریخ و قدرت جامعه آن کشور باشد. اما اگر آن موضوع تنها در کشورهای اسلامی یا ایران رایج نیست، مانند ترمیم پرده بکارت که در فرانسه (و کشورهای غربی) فزونی گرفته است، دوستان در بررسی و مقایسه عمل احیای بکارت یا... به تفاوت آگاهی و فرهنگ و انتظارات از آن جامعه و کشور نیز توجه داشته باشند نه این‌که تمام کشورها و مردم را در یک جایگاه بررسی کنند!

در این میان، از فرازهایی که لوکاچ (در جواب روداس) از نوشته‌های مارکس نوشته (تمام تاکیدات از لوکاچ است و برگردان از حسن مرتضوی) استفاده می‌کنم.

تمامیت این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را می‌سازد؛ یعنی بنیادی واقعی که براساس آن روبناهای حقوقی و یا سیاسی برپا می‌گردد و اشکال معینی از آگاهی طبقاتی با آن منطبق است. شیوه‌ی تولید زنده‌گی مادی، فرایند عام زنده‌گی اجتماعی، سیاسی و فکری را تعیین می‌کند. آگاهی انسان‌ها وجودشان را تعیین نمی‌کند، بل‌که وجود اجتماعی‌شان است که آگاهی آنان را تعیین می‌کند.

پیش‌گفتار بر درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی

انسان‌ها برای تولید در پیوندها و ارتباطات معینی با هم قرار می‌گیرند و تنها در چارچوب این پیوندها و ارتباطات اجتماعی است که کنش‌های آن‌ها بر طبیعت و تولید، تحقق می‌یابد.

دست‌مزد، کار و سرمایه

تولید همیشه تملک طبیعت از سوی افراد با کمک یک سازمان معین اجتماعی بوده است.

درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی

از یک شکل ویژه‌ی تولید مادی، ابتدا، سازمان ویژه‌ای از جامعه به وجود می‌آید و سپس رابطه‌ی ویژه‌ی مردم با طبیعت شکل می‌گید.

نظریه‌های ارزش اضافی

به محض آن‌که حالت حیوانی نخستین از بین برود، رابطه‌ی میانجی‌گرانه‌ی مالکیت (انسان) با طبیعت از طریق وجودش به عنوان عضوی از جماعت، خانواده، قبیله و غیره پدید می‌آید؛ یعنی از طریق [ رابطه ] با آدم‌های دیگری که رابطه با طبیعت را تعیین می‌کنند.

نظریه‌های ارزش اضافی

در ادامه فرازی از کارل مارکس به زبان ساده خواهیم داشت:« برای مارکس تاریخ، مناسبات تولیدی مادی و پیامدهای آن و از همان آغاز تاریخ پیکار طبقاتی است. مارکس در نقد ماتریالیسم فویرباخ، آن را بیگانه با عمل و واقعیت اجتماعی دانست و توضیح داد که «فیلسوفان صرفن جهان را گوناگون تفسیر کرده‌اند، اما موضوع بر سر تغییر آن است.» او نوعی فلسفه‌ی عملی را مطرح کرد که آن‌چه که می‌کوشیم دریابیم را دگرگون کنیم. به نظر او، دگرگونی اجتماعی و فکری هم‌زمان پیش می‌رود. شاخص ماتریالیسم تاریخی، پذیرش این امر که فلسفه، حقوق، اخلاق، زیبایی‌شناسی، تئولوژی و غیره، صرفن روبنایی برای زیربنای اجتماعی ـ اقتصادی است. او ایدئولوژی را که وابستگی ایده‌ها به پیش‌شرط‌های مادی را نمی‌پذیرد، آگاهی کاذب نامید.

این آگاهی انسان نیست که هستی اجتماعی او را متعین می‌سازد، بل‌که آگاهی انسان تحت جبر هستی اجتماعی قرار دارد که این مناسبات وابستگی، با مناسبات میان روبنا و زیربنا در کل جامعه منطبق است. زیربنای اقتصادی جامعه (نیروهای مولده و مناسبات تولیدی) تعیین کننده هست و روبنای سیاسی و نظری (و هم‌چنین ارزش‌ها و هنجارها و...) تنها توجیهات ایدئولوژیک و تضمین‌های حقوقی برای زیربنای اقتصادی طبقه‌ی حاکم هستند! مارکس به‌خاطر همین که اندیشه‌ی فلسفی نیز بخشی از ایدئولوژی روبنایی است، به دانش‌هایی چون اقتصادسیاسی و جامعه‌شناسی روی آورد. در ایدئولوژی آلمانی (نوشته‌ی مارکس و انگلس) در نقد واقعیت‌گریزی پیروان هـگــل می‌خوانیم که آنان مدعی‌اند که اصطلاح درست برای فعالیت خود را یافته‌اند و آن پیکار علیه بیهوده‌گویی است. اما فراموش می‌کنند که خود نیز در مقابله با این بیهوده‌گویی، کاری جز بیهوده‌گویی نمی‌کنند و پیکار با بیهوده‌گویی‌های این جهان، هرگز به معنای پیکار با جهان واقعن موجود نیست. به ذهن هیچ‌یک از این فیلسوفان خطور نکرده است که از رابطه‌ی میان فلسفه‌ی آلمانی و واقعیت آلمان، و از رابطه‌ی میان نقد آنان و پیرامون مادی‌شان بپرسند! فریدریش انگلس، در همین راستا (در لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی) خاطر نشان ساخت که دریافت مارکسی از تاریخ، به فلسفه در قلم‌روی تاریخ و طبیعت پایان داده است و اینک در همه‌جا دیگر موضوع بر سر آن نیست که روابط را در ذهن به اندیشه درآوریم، بل‌که بر سر آن است که آن‌ها را در واقعیات مکشوف سازیم. انگلس افزود که در آلمان به‌ویژه در قلم‌رو علوم تاریخ و از جمله فلسفه، با زوال فلسفه‌ی کلاسیک، روح سابق پژوهش نظری بی‌ملاحظه نیز ناپدید شده است و التقاط‌گری بی‌مایه و ترس ملاحظه‌کارانه نسبت به مقام و عایدی تا حد پست‌ترین جاه‌طلبی جای آن را گرفته است. نمایندگان رسمی فلسفه، ایدئولوگ‌های آشکار بورژوازی و دولت موجودند، آن‌هم در زمانی که هر دو در تقابل علنی با طبقه‌ی کارگر ایستاده‌اند.»

از کارل مارکس به زبان ساده

« بیانیه کمونیست، تئوری انقلابی را با پراتیک عملی تلفیق کرده و مخاطب خود را پرولتاریای جهان قرار داده بود؛ این گام، مفهوم عمل مارکسیستی را غنی‌تر کرد. مارکس و انگلس با انتشار آن بیانیه، کوشش کردند که مبانی وحدت بین تئوری‌ی انقلابی و عملِ انقلابی در درون یک حزب کارگری را ایجاد کنند: "مفهوم جهان‌بینی تاریخی‌ی پرولتاریا، با تئوری‌ی عملِ انقلابی پیوند خورده است. مفهوم ماتریالیستی تاریخ، هم‌چنان بنیاد تاریخی تئوری‌ی عمل را تشکیل می‌دهد. مفهوم فلسفه، به مثابه یک تئوری که راهنمای عمل تغییر و تحول جهان است، باید از تفسیر صِرف فراتر رفته و مرتبط با پراتیک انسان باشد. وحدت تئوری و عمل، در عمل انقلابی قابل تحقق است. عمل انقلابی، در درون یک حزب کارگری کمونیستی که منافع عمومی کل طبقه کارگر و مسایل روزمره‌ی جنبش کارگری را در دستور روز قرار داده، قابل اجرا است»

از در ادامه‌ی شرح مارکسیسم

رفقا، شاید بتوان گفت «مردم و طبقه کارگر با این سطح آموزش پایین و در نبود آگاهی طبقاطی، اگر به حال خود رهــا شوند، تا سال‌ها تنها کار خواهند کرد، بچه خواهند زایید و خواهند مرد!» اما نباید از مردم معمولی و طبقه کارگر انتظار داشت که «مانند یک پرنده که پرواز را می‌آموزد» آگاهی خود را بالا ببرند! اگر قرار بود که همه‌گی به امید طبقه کارگر و مردم معمولی، به کناری بنشینیم تا هر وقت که آنان قیام کردند، ازشان حمایت کنیم، سایرین در آموزش و یادگیری و آگاهی آنان هیچ نقش و فعالیتی نداشته باشند، و به شکل قضا و قدر به کناری بنشینند، کارل مارکس، انگلس یا هیچ‌کس هیچ فعالیتی نمی‌کرد! و هرگز هیچ مطلبی نیز نمی‌نوشت!

در این نوشته از تمامی رفقا درخواست می‌شود که به جای فعالیت در گروه‌های صرفن دانشجویی یا روشن‌فکری، در میان مردم معمولی فعالیت کنند. « ما تنها با اثر کارهای‌مان می‌‌توانیم در آینده‌ای که آن را به چشم نخواهیم دید، سهیم باشیم و اثری – هر چند کوچک – در آن و در ساختن آن داشته باشیم. » مانند تیرباران شدگان، نیروهای مقاومت و تمام افرادی که « جان خود را برای افکارشان گذاشته بودند و از مردن نیز وحشتی نداشتند. افرادی که باور نداشتن که در زمان خود چیزی را عوض کنند، اما باور داشتند که با ادامه فعالیت نسل‌های آینده، آن چیزها عوض می‌شود. » در این صورت می‌توان گفت «با فعالیت روشن‌فکر انقلابی، دیر یا زود طبقه کارگر و مردم معمولی به بیداری و آگاهی خواهند رسید و سرانجام از طبقه کارگر نسلی آگاه و بیدار برخواهد خواست»

علی همتی

0 نظرات: