پنجشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹

تجربه و درس‌های جنبش ۱۹۶۸

اعتراض‌های اخیر ایران قابل مقایسه با جنبش ۶۸ نیست، آن اعتصاب‌های عمومی بود و این تنها اعتراض خیابانی است! وارونگی ابراز تضادهای جامعه ایران، تفاوت اساسی میان این اعتراض‌ها و آن جنبش است. اقشاری که در خیابان‌ها هستند نه در راستای منافع خود، که در راستای مفانع یک جریان سیاسی حرکت می‌کنند. اگر برخلاف انتظار، این حرکت ماجراجویانه به پیروزی برسد، نتیجه‌ی آن، به دلیل ارتجاعی بودن نیروهای سیاسی هدایت کننده‌ی این جریان، برای طبقه‌ی کارگر، به طور کامل، فاجعه‌بار خواهد بود. اما بحث بر سر مقایسه نیست، این متن تنها جهت آموزش و عدم تکرار اشتباهات نوشته شده است.

نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ میلادی عرصه حرکت‌های اعتراضی متنوعی بود که در جهان غرب (از آمریکا تا اروپا) گسترش یافت. در هر کشوری با نمودی متفاوت جلوه‌گر شد، از تظاهرات آرام روشن‌فکری تا خیزش‌های خشونت آمیز توده‌ای. عامل اساسی جنبش ۱۹۶۸ بحران نظام اقتصادی سرمایه‌داری بود. این بحران در فروپاشی تدریجی نظام مالی برتون وودز (نظامی متکی بر دلار امریکا) که در سال ۱۹۴۴ و برای دوران بازسازی اقتصاد سرمایه داری پس از جنگ در نظر گرفته شده بود تجلی یافت.

کارگران، روشن‌فکران، هنرمندان و دانشجویان و... همگی در جنبش ۱۹۶۸ شرکت کردند. اعتراض آن جنبش به مناسبات حاکم بر جامعه سرمایه‌داری مدرن بود. کارگران در جهان صنعتی غرب، براساس تحلیل ایده‌الیستی مکتب فرانکفورت از مارکسیسم و عدم درک تضادهای عینی تولید سرمایه‌داری، عامل تغییر نیستند و وارد یک رابطه‌ی عاشقانه با بورژوازی شده‌اند. اما اعتراض و اعتصاب‌های عمومی کارگران در جنبش ۱۹۶۸ این نظریات را بی‌اعتبار کرد. در ادامه، با استفاده از نوشته‌های پیتر شوارتز، توضیح خواهم داد که طبقه کارگر فرانسه چگونه فرصت را برای تسخیر قدرت سیاسی از دست داد و طبقه‌ی حاکم توانست حکومت خود را تثبیت بخشد. در ابتدا، درباره اعتراض‌ها و حزب‌های فعال در ۱۹۶۸ توضیحی می‌دهم و سپس برای این‌که طبقه‌ی کارگر اجازه ندهد که فریبش دهند، به درس‌های۱۹۶۸ می‌پردازیم.


مقدمه


ده میلیون از پانزده میلیون نیروی کار فرانسه در بیستم ماه می در اعتصاب شرکت کردند. با وجود این‌که بررسی‌های بعدی این رقم را به ۷ تا ۹ میلیون کاهش داد، اما این اعتصاب هنوز هم عظیم‌ترین اعتصاب عمومی تاریخ فرانسه است. – در سال ۱۹۳۶ تنها سه میلیون کارگر و در سال ۱۹۴۷ تنها دو و نیم میلیون کارگر در اعتصاب عمومی فرانسه شرکت کردند. – موج اعتصاب در ۲۲ تا ۳۰ ماه می به نقطه اوج خود رسید و تا ماه جولای ادامه داشت. بیش از چهار میلیون کارگر به مدت بیش از سه هفته و دو میلیون کارگر بیش از چهار هفته در اعتصاب باقی ماندند. به گفته وزیر کار فرانسه ۱۵۰ میلیون روز کاری در خلال اعتصابات ۱۹۶۸ از دست رفت. برای مقایسه، اعتصاب معدن‌چیان در انگلستان در سال ۱۹۷۴ (که حکومت محافظه‌کار ادوارد هیث را سرنگون ساخت) در مجموع، تنها ۱۴ میلیون روز کاری از بین رفت.

در جنبش ۱۹۶۸ فرانسه، اتحادیه‌ها (از جمله CGT تحت تسلط حزب کمونیست فرانسه) می‌ترسیدند که کنترل خود بر کارگران مبارز را از دست بدهند، در نتیجه برای روز ۱۳ ماه می، به عنوان اعتراض به سرکوب پلیس، به این هدف اعتصاب کارگران محدود به یک روز شود، فراخوان یک اعتصاب عمومی را می‌دهد. اما در ادامه، دولت قدرت را و CGT کنترل خود را بر کارگران از دست دادند و در تمام کشور فرانسه بلوا و شورش برپا بود. دوگول ضمن ایراد سخن‌رانی در رادیو اعلام کرد که جمهوری در خطر است و باید از آن دفاع کرد. او انحلال پارلمان را اعلام نمود و درخواست انتخابات جدید برای ۲۳ تا ۳۰ ماه جون را اعلام کرد. حزب کمونیست فرانسه (استالینیست) عصر همان روز از تصمیم دوگل حمایت کرد و آن را نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز خط مشی سیاسی خود دانست. حزب در ادامه از چارچوب حقوقی جمهوری پنجم حمایت کرد و در پی ائتلاف با گولیست‌ها برآمد.

ژرژ سیگو (رهبر اتحادیه CGT فرانسه) با اعلام این‌که CGT بر سر راه انتخابات مانع‌تراشی نخواهد کرد، موافقت خود را با انتخابات اعلام نمود. اتحادیه CGT خواهان پایان دادن به اعتصاب عمومی شد و اعلام کرد که «به نفع کارگران است که میل خود را برای تغییر ابراز کنند» اتحادیه در ادامه تمامی انرژی خود را صرف پایان دادن به اعتصاب و اشغال کارخانه‌ها، تا قبل از تاریخ برگزاری انتخابات کرد. در نتیجه توافق کارگران، به تدریج صف مقدم اعتصاب شکسته شد و کارگران به سر کار باز گشتند. بخش‌های مبارز کارگران، منزوی شده و پلیس شروع به تخلیه دانشگاه‌ها کرد. هفته‌ها طول کشید تا آخرین اعتصاب‌ها و اشغال‌های کارخانه‌ها به پایان برسد. طبقه کارگر فرانسه فرصت را برای تسخیر قدرت سیاسی از دست داد.

جناح راست، در نتیجه فعالیت PCF و CGT به تدریج ابتکار و اعتماد به نفش خود را بازیافت. با آغاز کمپین انتخاباتی، مبارزات از خیابان‌ها و کارخانه‌ها به صندوق رای و در جهت منافع دوگل و حامیانش کشیده شد. آن‌ها با استفاده از ترس اکثریت خاموش، بخش‌های منفعل‌تر و مرتجع‌تر جامعه را وارد بازی کردند.

در آن زمان در فرانسه هیچ خبرگزاری خصوصی وجود نداشت. دولت سانسور شدیدی را بر رسانه‌های تحت کنترل خود اعمال کرد. در نتیجه تلویزیون از پخش اطلاعاتی که برای مخالفان می‌توانست مفید باشد، سر باز زد و در ۲۳ ماه می فرکانس‌های قابل استفاده در فرانسه که خبرنگارهای خارجی از طریق آن اخبار زنده تظاهرات را می‌توانستند دریافت کنند، قطع شد. دولت فرانسه در ۲۲ ماه می اجازه‌ی اقامت دانیل کوهن–بندیت (یکی از رهبران دانشجویان) را لغو کرد. در ادامه اعتراض‌های دانشجویی رادیکال‌تر شد. اما CGT کار متحد با دانشجویان را نپذیرفت و تا حدودی دانشجویان منزوی شدند و وضعیت بدتر شد.

دولت در ۱۲ جون، تمامی تظاهرات خیابانی را در طول فعالیت‌های انتخاباتی ممنوع اعلام کرد و حکم لغو فعالیت "سازمان‌های انقلابی" (مانند سازمان OCI و شاخه جوانان و دانشجویان آن، JCR ، جنبش ۲۲ مارس آنارشیستی و هم‌چنین سازمان‌های مائوئیستی) را صادر کرد و به سرویس اطلاعات محرمانه داخلی دستور داد تا به جمع‌آوری اطلاعات از تمامی اعضا بپردازند. دولت هم‌چنین حدود دویست نفر از خارجیان مظنون را از کشور اخراج کرد.

پیر فرانک در واکنش به نقش ضد انقلابی استالینیست‌ها که آشکارا در مطبوعات بورژوازی به آن اشاره می‌شد، در جون ۱۹۶۸ حزب کمونیست فرانسه و CGT را متهم کرد که « به‌خاطر پنج میلیون رای، به ده میلیون کارگر اعتصابی خیانت کرد » او حتا این خیانت رهبری PCF را با خیانت تاریخی حزب سوسیال‌دموکرات آلمان مقایسه کرد « اگر این رهبری (PCF) تا کنون به مانند عمل‌کرد Noskes و Eberts در جریان انقلاب ۱۹۱۸ تا ۱۹۱۹ آلمان عمل نکرده، به این خاطر است که بورژوازی هنوز نیازی به این سطح از خیانت نداشته است. ... درصورت لزوم آماده انجام چنین کاری می‌باشد. »

با توجه به این‌که بین سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۸ نفوذ حزب کمونیست فرانسه کاهش یافته بود، استالینیست‌ها جهت خفه کردن اعتصاب عمومی، به حمایت نیروهای سیاسی دیگر – که موضع رادیکال‌تری داشتند اما حفظ سلطه سیاسی حزب کمونیست بر جنبش توده‌ای را تضمین می‌کردند – نیاز داشت، تا از رادیکال‌تر شدن جوانان و پیشرفت به سوی یک جایگزین انقلابی جدی جلوگیری شود. نقش کلیدی را در این رابطه، دبیرخانه‌ی متحد پابلو (به رهبری ارنست مندل و حامیان فرانسوی‌اش) جوانان کمونیست انقلابی JCR (به رهبری آلن کریوین) حزب بین‌الملل کمونیست PCI (به رهبری پیر فرانک) بر عهده داشتند. البته حزب بین‌الملل کمونیست (PCI) از لحاظ سیاسی و سازمانی با خط مشی سیاسی انحلالی میشل پابلو و اخراج متعاقب اکثریت توسط اقلیت پابلوئیست، تضعیف شده بود. آن‌ها در دهه شصت نفوذ خود در کارخانه‌ها را از دست دادند. اما در حلقه‌های دانشجویی حمایت می‌شدند و نقش مهمی در میان اقشار دانشجویی در سال ۱۹۶۸ ایفا کرد.

لیگ کمونیست انقلابی فرانسه – شکل گرفته از ائتلاف گرایش‌های رویزیونیستی – تحت تاثیر ارنست مندل و میخائیل پابلو بود که در دهه‌ی ۱۹۵۰ ادعا کردند واقیت موجود تشکیل شده از دو کمپ سرمایه‌داری و بوروکراسی استالینیستی کادرهای انترناسیونال چهارم بین این دو باید از بوروکراسی حاکم بر شوروی و احزاب کمونیست متحد آن دفاع کنند. در پی این فرصت‌طلبی بسیاری از کادرهای انترناسیونال چهارم در اروپا به‌خصوص در فرانسه و هم‌چنین در آمریکای لاتین، هند و فلسطین خود را در احزاب کمونیست استالینیست حل کردند. این موضوع به شدت از سوی احزاب زیرمجموعه‌ی انترناسیونال در انگلستان و آمریکا مورد حمله قرار گرفت و به اخراج مندل و پابلو از انترناسیونال چهارم انجامید.

حزب کارگران سوسیالیست آمریکا در ۱۹۶۰ بی هیچ‌گونه بررسی عوامل عینی موضع روی‌گردانی از طبقه‌ی کارگر و پتانسیل انقلابی آن، و ضرباتی که به جنبش بین‌المللی طبقه‌ی کارگر وارد کرد، با این گرایش‌ها که متاثر از نظریات میخائیل پابلو بودند، دوباره متحد شد و هیئت سردبیری متحد بین الملل چهارم (USFI) را ایجاد کردند که آشکارا خود را با جنبش‌های چریکی، حرکت‌های آزادبخش ملی و ناسیونالیستی سیاهان در آمریکا هم‌سو کرد. از تجدیدنظرهای مندل و پابلو، می‌توان به تحلیل آنان از جنبش‌های خرده بورژوایی اشاره کرد که نتیجه می‌گرفت برای رسیدن به سوسیالیسم نیازی به آگاهی مارکسیستی نیست و این جنبش‌ها به‌طور ناخوداگاه به سمت سوسیالیسم در حرکت هستند. کمیته‌ی بین‌المللی انترناسیونال چهارم (ICFI) با انشعاب گروه اقلیت در حزب کارگران سوسیالیست و پیوستن به کادرهای انترناسیونال در بریتانیا در برابر دیدگاه غیرانتقادی هیئت سردبیری به پابلوئیسم شکل گرفت.

فعالیت سیاسی جوانان کمونیست انقلابی (JCR) و آلن کریوین – با این‌که ۲۷ سال داشت، اما تجربه‌ی سیاسی قابل ملاحظه‌ای داشت – نتیجه خط مشی سیاسی پابلوئیستی بود که بر علیه تروتسکیسم واقعی، ارایه می‌شد. دبیرخانه متحد پانزده سال بعد از جدایی از بین‌الملل چهارم، نه تنها خط مشی سیاسی‌اش، بل‌که حتا جهت‌گیری اجتماعی‌اش را تغییر داد و به یک جریان خرده بورژوایی تبدیل شد.

کارل مارکس – با درس‌گرفتن از شکست انقلاب‌های اروپایی ۱۸۴۸ – تمایز مابین چشم‌انداز خرده‌بورژوایی و چشم‌انداز طبقه‌ی کارگری را به‌صورت زیر توصیف کرد: «خرده بورژوازی دموکراتیک، از خواست ِ انتقال کل جامعه به سمت منافع پرولتاریای انقلابی بسیار دور است، تنها از این رو آرزوی تغییر در شرایط اجتماعی را دارد تا جامعه‌ی موجود را تا حد ممکن برای خود راحت‌تر و قابل تحمل‌تر کند.»


درسی که باید از جنبش ۱۹۶۸ فرانسه آموخت.


جوانان کمونیست انقلابی (به رهبری آلن کروین) و حزب کمونیست انترناسیونالیست (به رهبری پیر فرانک) در فرونشاندن اعتراضات کارگری در رویدادهای می ۶۸ در فرانسه و کشاندن کارگران به پای میز مذاکره با دولت، به نخستین موج انقلابی طبقه‌ی کارگر در اروپا پس از تثبیت موقت سرمایه‌داری پس از جنگ، خیانت کردند. تاثیر این گرایش‌ها در تثبیت موقعیت بورژوازی کمتر از حزب کمونیست فرانسه نبود.

استالینیست‌ها به دنبال ایجاد یک حکومت بورژوایی در خدمت مالکیت سرمایه‌داری – در اصطلاحات استالینیست‌ها به آن حکومت مردمی وحدت دموکراتیک گفته می‌شود– بودند که وظیفه آن، برقراری نظم و تحت کنترل درآوردن اعتصاب بود. پابلوئیست‌ها نیز برای این‌که مبارزترین بخش‌های طبقه‌ی کارگر باور کنند که این حکومت بورژوازی چپ می‌تواند دستاورد اعتصاب و ارگان‌های آن باشد، از حزب کمونیست حمایت کرد. درنتیجه مطالبه حکومت مردمی، حمایت قابل ملاحظه‌ای در میان مردم کسب کرد، اما این مطالبه از نظر حزب کمونیست فرانسه، تشکیل دولت ائتلافی با سوسیال دموکرات‌ها و رادیکال‌های خرده بورژوا بود که مهم‌ترین وظیفه‌ی آن‌ها حفظ نظم موجود بود. می‌توان گفت که هیچ بخشی از اندیشه‌ی حزب کمونیست فرانسه، در فکر تصرف انقلابی قدرت نبود و پابلوئیست‌ها نیز هرگز با این نقطه نظر مبارزه نکردند و به دنبال آنان راه افتادند.

جوانان کمونیست انقلابی (JCR) می‌توانستند به حزب کمونیست (PCF) و اتحادیه تحت کنترل حزب (CGT) فرانسه فشار آورد که با بسیج اعتصاب عمومی، قدرت را به دست بگیرند. این تقاضا – با توجه به رفتار مسالمت آمیز استالینست‌ها نسبت به احزاب خورده بورژوا – از وزنه‌ی سیاسی زیادی می‌توانست برخوردار باشد و کشمکش میان طبقه‌ی کارگر و رهبری استالینیسم را تشدید کند و کمکی باشد تا کارگران از استالینیست‌ها ببرند. اما پابلوئیست‌ها از به چالش کشیدن سلطه‌ی استالینیست‌ها خودداری کردند و از ایجاد یک رهبری انقلابی جدید طفره رفتند. در نتیجه PCF ، CGT و JCR بزرگ‌ترین مانع در سر راه پیشرفت ِ یک حرکت پیشروی انقلابی بود. برای عناصر آینده‌نگرتر طبقه حاکمه روشن بود که این جریان‌ها تهدیدی برای نظم بورژوایی نیستند و در موقع بحران می‌توانند به آن اتکا کنند.

نخبگان حاکم در فرانسه با شعله‌ور شدن یک بحران مالی بین‌المللی ( با توجه به این‌که PCF و CGT سایه‌های کم‌رنگی از گذشته‌ی خود هستند و تنها ۷ درصد از نیروی کاری در اتحادیه‌ها سازماندهی شده‌اند. و حزب سوسیالیست نیز که در واکنش به رویدادهای ۱۹۶۸ تاسیس شد و در طول سه دهه گذشته، خود را مهم‌ترین حامی قانون بورژوازی نشان داد، دچار انشعاب شده و کم‌کم حمایت خود را از دست می‌دهد.) به تکیه‌گاهی نیاز دارند تا شمار جوانان و کارگرانی که دیگر به راه‌حل‌های اصلاح‌طلبانه برای بحران‌های اجتماعی، اعتمادی ندارند، را سردرگم کنند و مانع پذیرش یک جایگزین انقلابی توسط آن‌ها شوند.

این همان نقشی است که حزب ضد سرمایه‌داری جدید فرانسه طرح ریزی کرده است. بر طبق نظر اولویه بسنکو، این حزب از فعالین اتحادیه‌ها، فمینیست‌ها، آنارشیست‌ها، کمونیست‌ها و ضدلیبرال‌ها و تمامی احزاب سیاسی دعوت کرده تا به این حزب بپیوندند! چنین حزب التقاطی و بی‌اصل و نسبی که فاقد هرگونه برنامه‌ی مشخصی است، به ساده‌گی آلت دست جهت خدمت به منافع حاکم خواهد بود. حزب چپ‌های بیسکی و لافونتن (عوام‌گرا) و حزب سوسیال دموکرات در آلمان و حزب‌های ناسیونالیستی – استالینیستی نیزچنین کاربردی دارند.

در ۱۹۶۸ طبقه‌ی حاکم توانست کنترل خود را دوباره به دست آورده و با کمک استالینیست‌ها و پابلوئیست‌ها در دوره‌ی بحرانی انقلابی، حکومت خود را تثبیت بخشند. باید از آن درس گرفت و دوباره فریب نخورد! اصلاح‌طلبان برای نظام حاکم در ایران نیز چنین کاربردی خواهند داشت تا انرژی و پتانسیل انقلابی معترضین رو کنترل و هدایت کنند تا از کنترل خارج نشود! امیدوارم چیزی که از این اعتراضات برای مردم باقی می‌ماند، به جای سرخوردگی، فهم مناسبات طبقاتی جامعه و تشخیص بهتر منافع طبقه‌ی کارگر و توده‌های استثمار شده از منافع جناح‌های درگیر حاکمیت سرمایه‌داری ایران باشد.

آنان که موسوی را با رنگ‌های روشن و دمکراتیک رنگ‌آمیزی می‌کنند به ساده‌گی پیشینه‌ی او را به عنوان یک مدافع تندروی رژیم مذهبی نادیده می‌گیرند. موسوی گفته است که تغییری نکرده (و همان فرد ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۹) است. بسیاری در تظاهرات‌های پاریس، برلین، نیویورک، کپنهاک، بروکس و... می‌کوشند تا خصومت با رژیم را در جهت تقویت موسوی هدایت کنند! هم احمدی‌نژاد و هم موسوی در تبلیغات موضع ریاکارنه‌ای به عنوان فردی مردمی که هم‌درد فقرا می‌باشد، گرفته بودند اما هر دو از مدافعان نظام موجود و منافع بورژوازی ایران هستند که آزمون خود را پیش از این‌ها به نظام حاکم پس داده‌اند. موسوی باید موضع خود را، درباره چیزهایی که در زمان نخست وزیری وی رخ داد، مانند سرکوب مخالفان سیاسی، زندانی کردن و کشتار هزاران چپ‌گرا، ماجرای ایران–کنترا (مک‌فارلین) اعلام کنند و حتا در مواردی مانند انقلاب فرهنگی که در زمان نخست وزیری وی نبود، نیز اعلام کنند که چه موضعی دارند و هدفش از فعالیت در شورای عالی انقلاب فرهنگی چه بوده است.

یکی از درس‌هایی که از جنبش ۱۹۶۸ فرانسه می‌توان آموخت، مشکل نبود هیچ نشانی از آگاهی انقلابی به معنای مارکسیستی‌اش در بین دانشجویان بود. مفاهیم سیاسی غالب در میان دانشجویان، از زرادخانه‌ی نظری به اصطلاح چپ‌جدید گرفته می‌شد. چپ جدید به جای توجه به طبقه‌ی کارگر به عنوان یک طبقه‌ی انقلابی، کارگران را توده‌ای مرتجع برمی‌شمارد که به وسیله رسانه‌ها و مصرف در جامعه‌ی بورژوایی موجود، جذب شده‌اند. چپ جدید نتیجه می‌گیرد که انقلاب نه با طبقه‌ی کارگر، بل‌که باید با روشن‌فکران و گروه‌های به حاشیه رانده شده‌ی جامعه، به ثمر برسد. از نظر چپ جدید، نیروهای پیش‌برنده، نه تضادهای طبقاتی ِ جامعه‌ی موجود، که اندیشه‌ی انتقادی و فعالیت‌های نخبگان روشن‌فکر است.

این نقطه نظر که نقش انقلابی طبقه‌ی کارگر را – که موقعیت آن در جامعه با نبردهای طبقاتی چاره ناپذیر مشخص می‌شود – انکار می‌کنند، سال‌های نوری با مارکسیسم فاصله دارد! نیروی پیش‌برنده‌ی انقلاب، مبارزه‌ی طبقاتی است که به صورت عینی پایه‌ریزی می‌شود. وظیفه‌ی انقلابیون مارکسیست، دادن شوک الکتریکی به طبقه‌ی کارگر با فعالیت تحریک‌آمیز نیست؛ بل‌که ترویج یک آگاهی سیاسی و ایجاد یک رهبری انقلابی تواناست، تا مسوولیت سرنوشت خویش را برعهده گیرند.

درس دیگری که از جنبش ۱۹۶۸ این است که نبردهای خیابانی آنارشیست‌گونه در میدان لاتین، هیچ کمکی به آموزش سیاسی کارگران و دانشجویان نکرد و هرگز یک تهدید جدی برای دولت فرانسه نبود. ابزارهای پلیسی و ارتش فرانسه در سال ۱۹۶۸ با تاکتیک‌های انقلابی قرن نوزدهم – مانند ساخت ِ سنگر در خیابان‌های پایتخت – نمی‌توانست سرنگون شود و نشد. گرچه در اصل نیروهای امنیتی مسوول سطح بالای خشونت در نبردهای خیابانی میدان لاتین بودند، اما عنصر مسلم دیگر، رومانتیسیسم انقلابی کودکانه‌ای بود که دانشجویان را مشتاقانه به ساخت سنگر و بازی موش و گربه با پلیس سوق می‌داد.

علی همتی
June, 2009



زیرنویس :

– درباره جمله‌های ایده‌آلیستی مانند این‌که در هر جامعه‌ای اگر انباشت صورت گیرد یا اگر کار اضافی وجود داشته باشد، آن جامعه به سوسیالیسم نرسیده و سرمایه‌داری است، و اگر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید حذف شود، سرمایه‌داری دولتی رخ داده است، و هم‌چنین بحث‌های آنارشیستی مانند این‌که پس از انقلاب دولت باید خود را منحل کند، در نوشته یادآوری اصول مارکسیسم ... توضیح داده شد.
– درباره‌ی دلیل این‌که چرا اتحاد شوروی به طور آگاهانه با کسب قدرت طبقه کارگر، به شکل انقلابی مخالفت می‌کردند و در جلوگیری از انقلاب‌هایی کارگری – مانند اسپانیا و فرانسه (۱۹۳۶ – ۱۹۳۸)، مجارستان (۱۹۵۶) – هم‌کاری کردند، در زیرنویس یادآوری اصول مارکسیسم ... توضیح داده شد.
– درس نهایی از جنبش ۱۹۶۸ این است که اول به برنامه نیاز است و بدون حزب انقلابی جدید، کار پرولتاری به فاجعه می‌انجامد. به یک نظرگاه سیاسی جهت تحلیل شرایط و ارایه راه برون‌رفت، نیاز داریم. تنها مسیر خروج از این آشفتگی سیاسی کنونی، ساخت یک حزب انقلابی مستقل از اصلاح‌طلبان و استالینیست‌ها است، تا در عوض رابطه با بورژوازی لیبرال، جهت ایجاد آگاهی سوسیالیستی درون طبقه‌ی کارگر فعالیت کند.

3 نظرات:

کمپین دفاع از حقوق بازداشت شدگان معترض گفت...

امضای این بیانیه به منظور حمایت از حقوق بازداشت شدگان وقایع اخیر است.
http://azmcampeyn.blogspot.com/
azmcampeyn@gmail.com
این گروه منتظر همراهی گروه ها و اشخاص مختلف میباشد.

در حال حاضر حمایت شما از طریق تبادل لینک وبلاگ بهترین همراهیست.
در ضمن ما از تک تک اسم هایی که شما عزیزان به عنوان افراد بازداشت شده به ما اعلام نمایید استفاده خواهیم کرد.

کمپین دفاع از حقوق بازداشت شدگان معترض گفت...

درخواست تبادل لینک

نادر طالبی گفت...

به به اقا علی