پنجشنبه ۵ مارس ۲۰۰۹

ماركسيسم و سوسیالیسم هم‌چنان معتبر است

سووال مطرح این است که آیا آن‌چه فروپاشیده است سوسیالیسم بود یا یکی از تجربه‌های تاحدودی موفق و طولانی مقاومت در برابر کاپیتالیسم جهانی؟ آن‌چه فروپاشید چقدر به‌خاطر سیاست‌های نادرست خودکامگان داخلی و سلطه‌گران حزب کمونیست، چقدر به‌خاطر شرایط تاریخی و سرنوشت مختوم یک سوسیالیسم نیمه‌کاره و نارسا بود؟ نارسایی دیوان‌سالاری و نظام اداری و سیستم سیاسی سلطه‌جو و غیردموکراتیک و مرکزیت بوروکراتیک چقدر تاثیر داشته است؟


تحلیل‌گران راست، با طرح نظریه‌هایی مانند پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی و... و کوشش پیگیر در راه غیر سیاسی کردن گروه‌های مختلف اجتماعی، در صدد برآمده‌اند که نه تنها بی‌اعتباری سوسیالیسم را اعلام کنند، و گرایش‌های متنوع چپ را زیر سووال برند، بل‌که کل گرایش‌های عدالت خواهانه را در هر کجای جهان نیز، متنهی قلم‌داد کنند؛ و ناساز با دوران ما بشناسانند. و به‌ویژه هرگونه پیوند آزادی را با آن نالازم به شمار آورند.

انگار به ازای نارسا شدن سوسیالیسم دولتی و سقوط نظامی که نتوانست آزادی‌ها و حقوق دموکراتیک را برقرار کند، انسان‌های آزادی‌خواه و عدالت‌طلب باید برای همیشه خفقان بگیرند، و نه تنها در جستجوی راه و روش‌های متناسب برای تحقق ارزش‌های‌شان نباشند، بل‌که باید از نظر و عقیده‌ی کارشناسانی پیروی کنند که تنها متکی به اقتصاد بازارند.
محمد مختاری


سوسیالیسم با سرمایه‌داری در تناقض است و هر کوششی در جهت پیوند دادن این دو، سرانجام به احیای طبقه سرمایه‌دار و استثمارر می‌انجامد. در نتیجه به گمان نظریه غالب در جریان چپ، فروپاشی به‌خاطر فاصله گرفتن از سوسیالیسم بود و نه به‌خاطر ایدئولوژی سوسیالیستی. رقابت و مسابقه با غرب در عرصه‌های اقتصادی، فنی، فضایی و نظامی که بخش عمده آن از سوی غرب تحمیل می‌شد، اما با منافع طبقه حاکم در شوروی و اروپای شروقی نیز سازگاری می‌یافت، منابع انسانی را هدر داد و مانع تحول در سطح مصرف و رفاه شده بود.

انتقال مکانیکی الگوی شوروی به سایر کشورهای سوسیالیست باعث دور شدن کارگران از ابزار تولید شده بود بدون آن‌که به مالکین واقعی آن‌ها بدل شوند. پرده‌پوشی تضادهای موجود و ارائه تئوری‌های توجیه‌گرانه احزاب حاکم، در دفاع از سیاست‌های رسیمی موجب شد تا نوعی مخالفت پنهانی در جامعه شکل بگیرد. این شرایط در آکاهی اجتماعی شهروندان این کشورها تاثیر منفی گذاشت. تداوم این روند زمینه‌ساز شکل‌گیری نووعی مخالفت خاموش در میان اکثریت گردید.

در شرایطی که بسیاری از عناصر پایه‌ای تئوری مارکسیسم، در این الگوی اجتماعی رعایت نشده است، چگونه می‌توان مارکسیسم را با مدل اجتماعی سوسیالیسم اروپای شرقی، یک‌سان پنداشت و فروپاشی آن را به‌معنای مرگ اندیشه مارکسیسم دانست؟! مشکلات اجتماعی و نابرابری‌هایی که به مارکسیسم موجودیت بخشید، از میان نرفته است، تبلور جوهر افکار بشریت، ماتریالیسم دیالکتیک، قانون حرکت طبیعت، جامعه و تفکر و توضیح شیوه تولید نعمت‌های مادی نوع انسان به‌مثابه زیربنای همه تغییرات در زندگی اجتماعی و تئوری ارزش اضافی که خود موجودیت و تکامل قانون سرمایه‌داری را بیان می‌کند، هم‌چنان معتبر است و خصلت و ماهیت استثماری نظام سرمایه‌داری و تضادهای طبقاتی و درونی آن از بین نرفته است.

زیرنویس:
– این نوشته با توجه به تحلیل‌های احزاب کمونیست از فروپاشی شوروی نوشته شده است. منتظر نقد و تحلیل‌های رفقا خواهیم بود.

یکشنبه ۱ مارس ۲۰۰۹

نگاهی به استراتژی چريكی

رسانه‌های به مناسبت سال‌گرد انقلاب كوبا، آن را به برج فانوس براي مردمان تحت ستم‌‌دیده‌ی آمریکای لاتین، جهان سوم و جنبش دانشجویی تشبيه كردند. حتا گفته می شود كه فراکسیون ارتش سرخ آلمان (بادرـ ماینهوف) نيز با توجه به انقلاب كوبا احداث شده بوده است.


گزارش دویچه وله (01.01.2009 و 02.01.2009) : پنجاه سال سوسیالیسم در کوبا دستاوردهای فراوانی برای مردم این کشور داشته است. در این مدت بی‌سوادی در کوبا ریشه کن شد. انقلاب کوبا از نظر اجتماعی − سیاسی کشور را به پیش راند. در مقایسه با دیگر کشورهای آمریکای لاتین، آموزش و بهداشت در کوبا هم‌چنان در سطح بالایی است. مرگ و میر در میان کودکان حتا از ایالات متحده‌ی آمریکا نیز کمتر است. سیستم بهداشت کارامد برای همه مردم بوجود آمد و هزاران مدرسه در این کشور ساخته شدند.

اما از سال ۱۹۶۱ سندیکاهای کوبا اختیار اعتصاب را از دست دادند، فعالیت‌های کلیسای کاتولیک محدود شدند، مخالفان رژیم کمونیستی دستگیر و روانه زندان شدند. کمیته حقوق بشر کوبا، شمار زندانیان سیاسی را در این کشور ۲۱۹ نفر دانسته است.(شمار زندانیان سیاسی در این کشور در سال ۱۹۶۴ میلادی ۱۵ هزار نفر بودند.)


درباره جنبش ملی گرای خرده بورژوای 26 ام جولای گفته می‌شود كه درنتيجه تصرف قدرت فيدل کاسترو، نه تنها طبقه كارگر كوبا خلع صلاح ماند و هرگز نهادهای قدرت خود را نداشت، بل‌كه با حمايت بدون انتقاد از استالينيسم و سازمان‌هاي ملي‌گراي خرده بورژوا و تقويت نفوذ آن‌ها در توده‌ها، طبقه كارگر بين‌المللي را نيز خلع سلاح كرد!

آن‌چه در زنده‌گي چه گوارا نيز ديده می‌شود، دشمنی راسخ او با استقلال ِ سياسی طبقه ی كارگر است!

انقلاب كوبا اين نقطه نظر را مطرح كرد كه يك اقليت مسلح كوچك (گروه‌های چريكی در مناطق روستایی)
می‌تواند راه را برای انقلاب سوسياليستی و مـسـتـقــل از طبقه ی كارگر، باز كنند!

اين كار نه به نظريه نياز دارد و نه به ديدگاه سياسی! بل‌كه عمل و اراده‌ی يك گروه كوچك، مهم است!

در نتيجه توانايی طبقه ی كارگر و توده هاي تحت ستم
براي رسيدن به آگاهي سياسي و رهبري مبارزه ي آزادي خواهانه ي خود، انكار شد!

كشورهاي امريكاي لاتين ياد گرفتند كه از مدل ِ چه گوارا تبعيت كنند و با پيروان آن متحد شوند
اين به معناي روي گرداندن از طبقه ي كارگر شهري به سوي مبارزه ي مسلح چريكي بود
كه هدفش كشاندن جنگ از نواحي روستايي به شهر ها بود!

در حالي كه فعاليت‌هاي چريكي مانند آدم دزدي ، گروگان گيري ، و درگيري هاي خشن با ارتش
از نظر سياسي تناه به سردرگمي طبقه ي كارگر كمك مي كند!