سووال مطرح این است که آیا آنچه فروپاشیده است سوسیالیسم بود یا یکی از تجربههای تاحدودی موفق و طولانی مقاومت در برابر کاپیتالیسم جهانی؟ آنچه فروپاشید چقدر بهخاطر سیاستهای نادرست خودکامگان داخلی و سلطهگران حزب کمونیست، چقدر بهخاطر شرایط تاریخی و سرنوشت مختوم یک سوسیالیسم نیمهکاره و نارسا بود؟ نارسایی دیوانسالاری و نظام اداری و سیستم سیاسی سلطهجو و غیردموکراتیک و مرکزیت بوروکراتیک چقدر تاثیر داشته است؟
تحلیلگران راست، با طرح نظریههایی مانند پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی و... و کوشش پیگیر در راه غیر سیاسی کردن گروههای مختلف اجتماعی، در صدد برآمدهاند که نه تنها بیاعتباری سوسیالیسم را اعلام کنند، و گرایشهای متنوع چپ را زیر سووال برند، بلکه کل گرایشهای عدالت خواهانه را در هر کجای جهان نیز، متنهی قلمداد کنند؛ و ناساز با دوران ما بشناسانند. و بهویژه هرگونه پیوند آزادی را با آن نالازم به شمار آورند.
انگار به ازای نارسا شدن سوسیالیسم دولتی و سقوط نظامی که نتوانست آزادیها و حقوق دموکراتیک را برقرار کند، انسانهای آزادیخواه و عدالتطلب باید برای همیشه خفقان بگیرند، و نه تنها در جستجوی راه و روشهای متناسب برای تحقق ارزشهایشان نباشند، بلکه باید از نظر و عقیدهی کارشناسانی پیروی کنند که تنها متکی به اقتصاد بازارند.
محمد مختاری
سوسیالیسم با سرمایهداری در تناقض است و هر کوششی در جهت پیوند دادن این دو، سرانجام به احیای طبقه سرمایهدار و استثمارر میانجامد. در نتیجه به گمان نظریه غالب در جریان چپ، فروپاشی بهخاطر فاصله گرفتن از سوسیالیسم بود و نه بهخاطر ایدئولوژی سوسیالیستی. رقابت و مسابقه با غرب در عرصههای اقتصادی، فنی، فضایی و نظامی که بخش عمده آن از سوی غرب تحمیل میشد، اما با منافع طبقه حاکم در شوروی و اروپای شروقی نیز سازگاری مییافت، منابع انسانی را هدر داد و مانع تحول در سطح مصرف و رفاه شده بود.
انتقال مکانیکی الگوی شوروی به سایر کشورهای سوسیالیست باعث دور شدن کارگران از ابزار تولید شده بود بدون آنکه به مالکین واقعی آنها بدل شوند. پردهپوشی تضادهای موجود و ارائه تئوریهای توجیهگرانه احزاب حاکم، در دفاع از سیاستهای رسیمی موجب شد تا نوعی مخالفت پنهانی در جامعه شکل بگیرد. این شرایط در آکاهی اجتماعی شهروندان این کشورها تاثیر منفی گذاشت. تداوم این روند زمینهساز شکلگیری نووعی مخالفت خاموش در میان اکثریت گردید.
در شرایطی که بسیاری از عناصر پایهای تئوری مارکسیسم، در این الگوی اجتماعی رعایت نشده است، چگونه میتوان مارکسیسم را با مدل اجتماعی سوسیالیسم اروپای شرقی، یکسان پنداشت و فروپاشی آن را بهمعنای مرگ اندیشه مارکسیسم دانست؟! مشکلات اجتماعی و نابرابریهایی که به مارکسیسم موجودیت بخشید، از میان نرفته است، تبلور جوهر افکار بشریت، ماتریالیسم دیالکتیک، قانون حرکت طبیعت، جامعه و تفکر و توضیح شیوه تولید نعمتهای مادی نوع انسان بهمثابه زیربنای همه تغییرات در زندگی اجتماعی و تئوری ارزش اضافی که خود موجودیت و تکامل قانون سرمایهداری را بیان میکند، همچنان معتبر است و خصلت و ماهیت استثماری نظام سرمایهداری و تضادهای طبقاتی و درونی آن از بین نرفته است.
زیرنویس:
– این نوشته با توجه به تحلیلهای احزاب کمونیست از فروپاشی شوروی نوشته شده است. منتظر نقد و تحلیلهای رفقا خواهیم بود.