ماکیاولیسم بر این باور است که رجال سیاسی باید جدی و سختگیر باشد و هدفی جز رسیدن به مقصود نداشته باشد. حال سووال این است که آیا اخلاقگرایی – یا سختگیری در مورد اخلاقیات – با ماکیاولیسم تفاوتی دارند؟ آیا کسی که استفاده از زور و خشونت برای پیشبرد انقلاب را غیرقابل پذیرش میداند (هدف: عدم استفاده از خشونت در هر شرایط) ماکیاولیست نیست؟ آیا کسی که از روی تنبیهگریزی یا تبادلنیکی، قانون را رعایت میکند (هدف: تنبیه نشدن با هر شرایط) ماکیاولیست نیست؟ اما حتا کسی که هدفی را به عنوان "اصول انسان کامل" برای خود انتخاب کرده و هیچ چیزی را بالاتر از رسیدن به آن نمیداند و هر مصیبتی را تحمل میکند تا آن اصول والای انسانی را نشکند، ماکیاولیست است.
پس دیدید که اصل هدف وسیله را توجیح میکند، هیچ جنبه غیراخلاقی ندارد، این موضوع در ادامه نوشته شرح داده خواهد شد. همچنین نشان داده خواهد شد که فایدهگرایی یا سودمندیگرایی و... با اصل هدف وسیله را توجیح میکند، در تضاد نیستند.
نقد مارکس از اقتصاد سیاسی به نیت داوری اخلاقی دربارهی شیوهی تولید سرمایهداری طرح نشده است، بلکه او به اثبات تضادها و تناقضهای ذاتی آن پرداخت و به فراسوی این شیوهی تولید اشاره داشت. سوسیالیسمی که مارکس طرح میکند، نه بر پایهی یک درخواست اخلاقی ذهنی، بلکه بر بنیاد نظریهیی در باب تاریخ استوار است.
در افکار و عقاید اخلاقی که به وسیله تضادهای آشتیناپذیر جامعه، پاره پاره شده است، نمیتواند یکپارچگی و وحدت وجود داشته باشد؛ از آنجا که آگاهی اخلاقی، بنابه محتوای خود، منعکس کننده منافع طبقاتی است – با اینکه خصلت طبقاتی اخلاق، آنقدر ساده نیست که بتواند در برخورد اول، خود را نشان دهد – سرآخر به کمک روابط اقتصادی معین میشود، طبقات متاخصم اعتقادهای اخلاقی متفاوتی دارند.
لنین درباره منافع طبقاتی پشت عبارات اخلاقی، شرح داده است که «انسانها در سیاست همیشه قربانیان سادهدلِ فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود؛ و تا زمانیکه نیاموزند، منافع طبقاتی این یا آن گروه را در پشت عبارات اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و وعدههای آنها جستجو کنند، قربانی خواهند شد.»
بورژوازی در دوران انجام انقلاب سوسیالیستی، برای نجات خود از هر امکانی، از جمله لفاظیهای مجرد اخلاقی استفاده خواهد کرد. تلاش برای فریب تودهها از ویژگیهای فعالیت ایدئولوژیک هر طبقهی استثمارگر است. به هر اندازه که تضادهای اجتماعی شدیدتر باشد، این تلاش هم عظیمتر میشود. برنامهی مقدم اخلاق سرمایهداری، حفظ منافع فردی است. نقش ایدئولوژیک اخلاق، زیر پوششی از تعبیر و تفسیرهای فردی، پنهان میشود.
لنین یادآوری میکند که « بورژوازی با زور یا فریب میکوشد تا درک تودهها را تیره و تار کرده و ابتکار انقلابی آنها را کُند کند. اما پنهان کردن تضادهای واقعی و برافراشتن پرچم وحدت اخلاقی، نمیتواند پایدار باشد. » اخلاق طبقات مختلف، بیانکنندهی کششهای متفاوت پیشرفت اجتماعی است که ارزیابی اخلاقی، بر مبنای منافع گوناگون طبقاتی انجام میگیرد. اشتراک اجتماعی که اخلاق بروژوازی از منافع خود دفاع میکند با اشتراک اجتماعی که اخلاق پرولتاریا در چارچوب آن عمل خود را انجام میدهد، یکسان نیست.
لنین شرح میدهد که اخلاق در خدمت منافع طبقه است. انگلس دیدگاههای اخلاقی را با خصلت روابطی که در جریان فعالیتهای شغلی بهوجود آمده است، تطبیق داده و میگوید هر حرفهای اخلاق مخصوص به خودش را دارد.
رابطهی میان وسیله و هدف
بعضی از فیلسوفان انگلیسی – مانند Bentham و Mill – نیز، براساس مکتب اصالت سودمندی، به « برچسب ثابت اخلاقی برای هر وسیله » اعتقاد نداشتند. آنها اخلاقی بودن اعمال را بر مبنای سودمندی آن تعیین میکردند. یعنی برمبنای فایدهی اعمال از نظر افزودن خوشبختی و یا کاستن رنج. با اینکه سودمندیگرایی آنها در فرمولبندیهای فلسفی عامش بر اصل یسوعی منطبق بود، اما آنها از یسوعیت برآشفته میشدند.
یکی دیگر از فیلسوفان انگلیسی – بهنام Herbert Spencer – که تئوری تکامل داروین را برای کاربست در فلسفه تعمیم میداد، اعتقاد داشت که جرگه تکامل اخلاق از احساسها آغاز شده و به عقاید میرسد. براساس تعلیم او، احساس، معیار لذت آنی را بهدست میدهند، درصورتیکه، عقاید، فرد را توسط معیار لذت آتی، پایدار و والاتر هدایت مینماید. در نتیجه معیار اخلاقی، معیار لذت و خوشبختی است و به درجهی تکامل، گسترش و عمق مییابد.
در نتیجه، شیوهی سودمندیگرایی تکاملی هربرت اسپنسر نیز مانند یسوعیت و مکتب اخلاق برمبنای سودمندی، نشان دادند که اصل هدف وسیله را توجیح میکند، هیچ جنبهی ضداخلاقی را در بر نمیگیرد.
اخلاق: محصول تابع و گذرای مبارزهی طبقاتی
اگر نخواهید به فرقهها و موسی و مسیح و... بازگردید و به معجونهای التقاطی نیز راضی نباشید، خواهید دید که اخلاق محصول تکامل اجتماعی است؛ اخلاق نمیتواند تغییرناپذیر باشد. اخلاق در خدمت منافع اجتماعی است و این منافع متضاد است و در نتیجه اخلاق دارای ماهیت طبقاتی است.
اخلاقیت مستقل از هدفها (مستقل از جامعه) چه ناشی از حقایق جاودانی فرض شود و چه ناشی از طبیعت بشری، دستآخر ثابت میشود که فقط جنبهای از الهیات طبیعی است. توسل به حقایق جاودانی اخلاقی، کوشش در راه به عقب برگرداندن چرخهای تاریخ است. پیامبران مدتهاست که در وحیهای آسمانی، معیارهای اخلاقی خلل ناپذیری را کشف کردهاند. اما از دیدگاه مارکسیستی هیچگونه حقیقت اخلاقی جاودانهای وجود ندارد. اخلاق همواره اخلاق طبقاتی بوده است. تمامی اخلاق، ایدئولوژی طبقاتی و بخشی از سازوکار فریب طبقاتی است. اخلاق براساس شرایط – شرایط کمیابی و منافع متعارض که از جامعهی طبقاتی سرچشمه میگیرد – پدید میآید.
مفهوم حقیقت و دروغ نیز زاییدهی تضادهای اجتماعی است. جامعهای فارغ از تضادهای اجتماعی، جامعهای خالی از دروغ و قهر خواهد بود. ساختن پل به طرف آن جامعه با وسایل انقلابی – انقلاب نیز یکی از محصولات جامعهی طبقاتی است – خواهد بود.
اخلاق کمونیستی معیاری است که در خدمت دفاع از منافع طبقاتی است و کارکرد آن عبارت است از سرنگونی سرمایهداری و ساختن جامعه کمونیستی. لنین شرح میدهد که «اخلاق آن چیزی است که به کار نابود ساختن جامعهی استثمارگر کهن و به کار متحد کردن تمامی مردم زحمتکش به گرد پرولتاریا میآید، پرولتاریایی که دارد جامعهیی نو و کمونیستی بنا میکند.»
معیار سنجیدن اعمال
به عقیدهی اخلاقیون – که با وجود نیاتشان، اهرمهایی در خدمت مکانیزم ارتجاع هستند – اعمال استثمارگران و استثمارشدگان را هرگز نباید با معیارهای مختلف سنجید! اما اگر مبلغین تا مغز استخوان فاسدتان نکرده باشند، حاضر نخواهید شد که یک نوع قاعده اخلاقی تجریدی را در مورد ستمگران و ستمدیدگان بکار برید؛ چرا که نقش این قواعد تجریدی، جلوگیری از عصیان ستمدیدگان علیه ستمگران است.
اگر مبارزه طبقاتی را به قلمرو اخلاق نیز بسط ندهیم و در برابر احکام و قواعد اخلاقی که آنان برایمان وضع کردهاند، تعظیم کنیم، قادر بهدرهمشکستناشان نخواهیم شد. اخلاق آنان عبارت است از احکام و سخنپردازیهای قراردادی که برای مخفی کردن منافعشان، اشتهایشان و واهمهشان بهکار میرود. اکثرشان آن قواعد را رعایت نمیکنند و به هر نوع پستی، انکار معتقدات، خیانت، پیمانشکنی و... دست میزنند. هدف برایشان در قلمرو مقدس منافع شخصی، هر نوع وسیلهای را توجیه میکند.
حکومتهایی که در زمان صلح از جنگ منزجر هستند در زمان جنگ، فرمان تو هرگز آدم نخواهی کشت را کنار گذاشته – آن فرمان را به ضد آن بدل کرده – اعلام میکنند که وظیفه ارتششان نابود کردن بیشترین تعداد ممکن از دشمن است.
زمانی که آنها به نیرنگ و تقلب، گذرنامهی جعلی و سایر اشکال حیله متوسل میشوند، این وسایل نهتنها اخلاقی بهحساب میآیند، بلکه قهرمانانه نیز تلقی میشوند؛ چرا که منطبق با اهداف سیاسی خردهبورژوازی است؛ اما زمانی که انقلابیون پرولتری ناچار به استفاده از مانورها و حیله میشوند، اوضاع عوض میشود؛ چرا که اخلاقیاتشان دارای ماهیتی طبقاتی است.
هر بورژوای شریف! مهارت پلیسی را که از راه حیله، یک گانگستر را بهدام اندازد، تحسین میکند. سربازی که حقیقت را به دشمن فاش کند بهعنوان جاسوس تنبیه میشود. کارگری که در مورد نقشههای اعتصاب کنندگان، حقیقت را از سرمایهدار پنهان نکند، خیانتکار است. آیا پرولتاریای آلمان نمیبایست پلیس هیتلر را فریب دهد؟ پس زمانی که سوسیالیستها، گ.پ.او را فریب میداند، طرز برخوردی غیراخلاقی نداشتند.
مخالفت با استراتژی چریکی
انقلاب کوبا این نقطه نظر را مطرح کرد که یک اقلیت مسلح کوچک – گروههای چریکی در مناطق روستایی – میتواند راه را برای انقلاب سوسیالیستی و مـسـتـقــل از طبقهی کارگر، باز کنند! این کار نه به نظریه نیاز دارد و نه به دیدگاه سیاسی! بلکه عمل و ارادهی یک گروه کوچک مهم است!
کشورهای امریکای لاتین یاد گرفتند که از مدل ِ چه گوارا – آنچه در زندهگی او نیز دیده میشود، دشمنی راسخاش با استقلال ِ سیاسی طبقهی کارگر است – تبعیت کنند و با پیروان آن متحد شوند! این به معنای روی گرداندن از طبقه ی کارگر شهری به سوی مبارزه ی مسلح چریکی بود، که هدفش کشاندن جنگ از نواحی روستایی به شهر ها بود!
در نتیجه توانایی طبقهی کارگر و تودههای تحت ستم برای رسیدن به آگاهی سیاسی و رهبری مبارزهی آزادی خواهانهی خود، انکار شد! ما با استراتژی چریکی مخالف هستیم، چرا که فعالیتهای چریکی – مانند آدم دزدی، گروگانگیری، و درگیریهای خشن با ارتش – از نظر سیاسی تناه به سردرگمی طبقهی کارگر کمک میکند! پس مخالفت ما از دیدگاه اخلاقی نبوده، بلکه بهخاطر این است که کمکی در رسیدن به هدفمان نمیکند.
October, 2009
